تبليغاتX
گاهی زن بودن -

بچه که بودم، تابستان ها دو سه هفته ای تک و تنها، بی مامان و بابا می رفتم خانه ی عمه ی بزرگم که بچه نداشت. خوبیش به این بود که تکالیفی که بابا برنامه ی روزانه اش را با دقت می نوشت و کلی هم سفارش می کرد را بی خیال می شد و دستم را می گرفت که برویم پیاده روی و بستنی لیس بزنیم یا توی باغچه ی درهم خانه شان چیز بکاریم، توی خاطره هایم عمه هیچ وقت جوان نیست، همین قیافه ی الانش را دارد.

آخ که کیف می کردم از بالا و پایین رفتن از آن همه پله خصوصا آن جایی که پاگرد شیب دار مسخره ای داشت و باید نشسته می رفتم تا نیفتم، خودم با خودم آن قدر قایم باشک بازی می کردم تا جانم در بیاید. کیف می کردم که یک سبد بزرگ دکمه های جور به جور می گذاشت جلوم و خودش با چرخ خیاطیش مشغول می شد و می گذاشت تا آخر دنیا با آن همه رنگ ور بروم و از دیدن آن همه شکل عجیب و غریب تعجب کنم و سرخوش ازشان چیز بسازم و پخش کنمشان این ور و آن ور.

راستش الان دلم لک زده برای نگاه های تحسین آمیز مردی که دلش یک دنیا بچه می خواست، هر چند هیچ وقت شعر خواندن یاد نگرفت. دلم چند وقتیست ویار طعم تازه ی انجیرهای سیاهی را کرده که سر سفره ی صبحانه شیره شان هنوز خشک نشده، چند تایش را بچپانم توی دهنم و کسی نباشد تذکر بدهد: مودب باش فریدا، یواش تر فریدا، یکی بس است فریدا. دلم نوچی دست هایم را هوس کرده و صبح های بی خیال بی تکلیف را که دلم شور هیچ چیز را نزند....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت   توسط فریدا  |