تبليغاتX
گاهی زن بودن

_من یکی بیننده ی خوبی نیستم، قیافه ی آدم ها یادم نمی ماند، لباس هایشان یا وسایل خانه شان، توی خیابان حواسم به ماشین ها و مغازه ها نیست، درک خوبی از تفاوت طرح ها و رنگ ها و خط و خطوط ندارم،  اطلاعاتی که ماحصل دیدنند را معمولا به دست نمی آورم، صد مرتبه یکی را ببینم تا حرفی ازش یادم نمانده باشد خاطره ای نداشته باشم ازش یا مدت طولانی زل نزده باشم توی چشم هاش یادم نمی ماند که طرف چه ریختی بوده، صد مرتبه به آدم های دور و بر گفته ام که: شما چقدر عوض شده اید و معلوم نیست بنده ی خدا را با کی اشتباه گرفته ام، توی فیلم ها تا نیم ساعت از داستان گذشته هنرپیشه ها را با هم اشتباه می گیرم، رنگ شناس خوبی نیستم و واقعا تشخیص آبی و سبز فیروزه ای و قرمز و صورتی برایم آسان نیست و هویت اشیا به رنگشان نیست، فکرش را بکنید مثلا توی کافه گودو نفهمیدم همه ی تصاویر آویزان شده به دیوار مال یک نفر است، نگاه عاقل اندر سفیه این آقای بهروز یادم نمی رود، حالا بماند که اصلا شاید سر به سرم گذاشته باشد، راستش را بخواهید هر چقدر به تابلوها دقیق شدم چیزی در رد یا تایید ادعای بهروز دستگیرم نشد که نشد.

می توانید تصور کنید با این گیج بازی ها چند نفر از این که تحویلشان نگرفته ام یا به چیزی که باید توجه نشان نداده ام دلخور شده اند یا چه سوتی های عظمایی داده ام که اسباب شرمندگی من و خنده ی مابقی شده. به عوضش هوش کلامی خوبی دارم و استنتاج هایم از گفت و شنود ها یا نوشتارها و ربط دادن این به آن زیادی خوب (بخوانید مچ گیرانه) است که البته آن هم آفتیست و مایه ی دردسر خیلی وقت ها.

در روایت ها هست که از سه سالگی خواندن و نوشتن بلد شده ام، یعنی پدر گرامی یادم داده و بارها و بارها به این آقای عزیز طفلک فخر فروخته ام که آن وقت ها که جنابعالی قایم باشک بازی می کردید من داشتم بینوایان ویکتور هوگو ورق می زدم. کودکی من به لطف تئوری های مزخرف تربیتی پدر گرامی و سیاست های هدایت شده ی تشویق و تنبیه، لای کتاب ها گذشته و یاد ندارم جز مواقع خاصی بازی کرده باشم یا ول گشته باشم برای خودم یا با مداد رنگی و کاغذ بی خط ور رفته باشم.

خلاصه این که دیروز به سرم زد که نکند این دو تا به هم ربط داشته باشند، یعنی نکند من به خلاف باقی بچه ها که تا هفت سالگی بخش بزرگی از دریافت های پیرامونی شان را به واسطه ی دیدن کسب می کنند و حس بسیار کارآمدیست برایشان در شناخت بیشتر جهان اطراف، به واسطه ی فهم کلمه و سواد داشتن محروم بوده ام از این کشف و شهود اجباری و این شعور و مهارت ِ خوب دیدن چنان که باید و شاید در من رشد و تربیت پیدا نکرده، من ناخودآگاه عوض نگاه جستجوگرانه وسیله ی دیگری داشته ام برای اطلاعات جمع کردن و ارتباط برقرار کردن.

گفتن ندارد که من روانشناس نیستم و جز داستان کبوتر اسکینر از تئوری های یادگیری و رشد چیزی سر در نمی آورم، این تحلیل هم به درد کسی نمی خورد و کار از دست بشده است خلاصه و همینیست که هست، منظورم اینست که حق دارید بگویید خب حالا که چی.

_ یک وقتی رییسی داشتم که از پشت پنجره ی تمام قد محل کارمان زل می زد به درخت ها و بوته های گل رز افسرده ی این وقت سال و زیر لب غمگین زمزمه می کرد: پاییز بهار عاشقان است.

_ برای نه ماه آینده مان برنامه ریزی کرده ایم که دی ماه برویم کیش، برای عید برویم شیراز و بندر عباس و ساحل جنوب را ببینیم هر چقدر که شد و اردی بهشت ماه هم با این تورهای ایلات و عشایر برویم چهار محال و بختیاری و کهگیلویه و بویر احمد. چه بشود یا نه فکر کردن بهش هم مایه ی خوش وقتیست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت   توسط فریدا  | 

ـیادم هست چند باری که حرصم از این فک و فامیل و آشنای رشتی حسابی در آمده غر زده ام که آخر به چی شان می نازند، به اصالت نداشته شان، به پول و پله ی شان که سرمایه شان با حساب های خالی و به لطف انواع وام کالا و جعاله و لیزینگ فلان و بهمان از قیمت خانه های شهرستانیشان بالاتر نمی رود یا به دانش و فرهنگشان که به ضرب و زور دانشگاه های پولی دارغوز آباد لیسانسی گرفته اند و مارک های لباسشان را بلد شده اند بخوانند محض دلخوشی، نمی دانم خاطره ای از این آدم ها دارید یا نه، من یکی که دلم ازشان خون است و اسمشان را به طعنه گذاشته ام بشکه های افاده که خب می دانم خیلی هم مودبانه نیست، آدم های از دم قسط که ورودشان به طبقه ی متوسط حتی مال همین چند سال اخیر است، با این مقدمه لابد حق می دهید که از  تصویر تمام قد و حقیر  آدم های خود با کلاس پندار در بی پولی ِ حمید نعمت الله کلی خوشم آمده باشد.

فیلم شاهکار نیست، ایراد منطقی در روایت کم ندارد، اغراق در پیشامدها و قضاوت ها و گفت و گو ها کم ندارد، دیالوگ های سیاه و سفید کم ندارد، ریتم و زمانبندی اتفاقاتش خوب نیست اما با این وجود فیلم آبرومند سرخوشیست که خیلی هنرمندانه در مرز شوخی وجدی در نوسان است، از همه مهم تر این که شخصیت ها ما به ازای بیرونی دارند و بیشتر از همه از شخصیت پردازی پرویز با بازی حبیب رضایی خوشم آمده که گمان نکنم در سینمای ایران تکرار شده باشد.

یکی از چیزهایی که در فیلم به نظرم خوب می آید فرآیند تغییر رابطه ی زن و شوهر داستان و نوع مخاطب قرار دادن ها و انتظاراتشان از هم پیش و پس از بی پولیست، بازی لیلا حاتمی بعضی وقت ها خیلی خوب است خصوصا اگر آن سکانس لوس بازی حرف زدن باخدا سر صندوق صدقات را فاکتور بگیرید.

_ دیشب یک موسیقی بی نظیر توی نشر چشمه غافلگیرم کرد، باید گفته باشم که از موسیقی خارجی لذت نمی برم اما صدای یاسمینا لِوی سحر انگیز بود. اگر کنجکاوترتان می کند باید بگویم که بیست و هشت ساله و یهودیست.

_ جدید نیست اما من تازه خوانده امش، یعنی همین دیشب تا دم صبح، نمایشنامه ای نه مثل خرده جنایت های زنا شوهری شاهکار اما همان قدر روانکاوانه و غافلگیر کننده.

عشق لرزه / اریک امانوئل اشمیت، ترجمه ی شهلا حائری، نشر قطره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت   توسط فریدا  | 

_ نمی دانم چه اتفاقی افتاد که صحبت های طولانی سر میز شام کشید به قحطی و این حرف ها، من گفتم که خاطراتی هست که مردم شمال پنجاه سال پیش از فرط گرسنگی مرگ را پیش چشم دیده اند، آقای عزیز اضافه کرد که دو بار قحطی آمده و عزیز تذکر داد که هر دو مصادف با دو جنگ جهانی بوده اند، ایراد گرفتم که چطور ممکن است کسی توی شمال از گرسنگی بمیرد با آن طبیعت و وفور آن همه گیاه، حالا دریا به کنار، سروش گوش ایستاده بود و پرسید که قحطی یعنی چه، عزیز بهش گفت که مواد غذایی کم بوده و همه اش را می دادند به خارجی ها، قحطی یعنی چیزی برای خوردن نباشد، سروش پرسید: یعنی پودر کاکائو رو هم بسته بندی می کردن می دادن به اونا؟ همه خندیدیم و هر کس چیزی گفت، عزیز خاطره ای تعریف کرد که در لرستان عده ای توی قحطی دنبال یک بچه ای افتاده اند که او را بخورند و بچه به خانه ی شان فرار کرده و خانواده مجبور شده اند گوسفندی را که قایم کرده بودند به مهاجمان بدهند تا دست از سر پسرشان بردارند، خشکم زد و دلیل آوردم و خاطره اش را بالا و پایین کردم که امکان ندارد، عزیز گفت که خاطره اش مال آدم معتبریست و چه خوشم بیاید یا نه واقعیت دارد، حرف کشید به مستند بی بی سی درباره ی اتیوپی و قحطی در جاهای دیگر دنیا، از دیشب تا حالا به این فکر می کنم که سروش و ماری آنتوانت به کنار، حتی امثال ما هم تصویر و درک درستی از گرسنگی و اقتضائاتش نداریم.

وقتی به خانه می آییم به آقای عزیز می گویم که خاطره ی عزیز شبیه بخشی از یکی از کتاب های پرل اس. باک است و بنابر این نباید خیلی هم دور از واقعیت باشد، کتاب های این خانوم نویسنده ی برنده ی جایزه ی نوبل به خصوصخاک خوب علیرغم این که در چین می گذرد شباهت زیادی به روابط و ساختار روستاها در شمال ایران دارد (من چیزی از سایر روستاهای ایران نمی دانم)، فکر می کنم در ادبیات خودمان (سوای چند کتابی که درباره ی جنوب ایران هست مثل کتاب های احمد محمود و منیرو روانی پور) توصیفی از جغرافیای غیر شهری مناطق مختلف ایران و تاثیرات آن بر آداب و رسوم و خلقیات و باورهای مردم نداریم (یا من نمی شناسم)، دوستانی که این جا را می خوانند خوشحال می شوم اگر کتابی هست معرفی کنند، به نظر عجیب می رسد که نویسندگان کرد یا ترک چیزی در این باره ننوشته باشند، منظورم کتاب هاییست که به لحاظ روایی شبیه کتاب های یاشار کمال یا همین پرل. اس. باک بوده باشند و نظیرش در ادبیات ایتالیا، روسیه و یا کشورهای اسپانیایی زبان آمریکای جنوبی هم به وفور هست، منظورم یک جور بومی گرایی در نوشتار است.

_ فکرشو بکنید یه عالمه خواب دیدم ازش وقت بچگی، یه عالمه خاطره دارم از یه بابای سیبیلوی کچل با یه پیپ که شادتر از همه ی قصه های الدوز بود و اشک های پنهانی ِ واسه یاشارش، حتی قشنگ تر از خاطره ی دریا رفتن با بابا، مسافرتای دسته جمعی با خاله ها، همبازی شدن با پسر همسایه ی بالایی که شد معنای همیشگی ِ"و پسرانی که به من عاشق بودند.."، خوش تر از شهوت دست کردن توی مرکب و لیقه وقت کلاس های اجباری خطاطی و لجن مال شدن کنار یه رودخونه ی کم عمق، خاطره که نه، این بابای شکم گنده ی سیبیلو تخیل محض بود، پرواز بود همش...

هووم، حالا که سال ها ازش گذشته و به قاعده، من خودم باید مادر باشم و مادری کنم، هیچ چیز خوش تر از این نیست که از یه پسر فسقلی بد اخلاق دو جلد  قصه های من و بابام هدیه بگیرم و بشم همونی که سال هاست تو خوابهامم نیست.

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت   توسط فریدا  | 

_ متن پایین گزیده ای از مصاحبه ی فرزانه طاهری با هفته نامه ی ایراندخت است، می گذارمش این جا که بی شباهت به ارجاعم به کتاب فریبا وفی نیست:

گلشیری آدمی سنتی بود و آرمانش درباره ی همسر، آیدا بود، همان اوایل آشنایی از من پرسید که آیا می توانی برای من مثل آیدا بشوی؟ پرسیدم آیدا چه کار می کند، پاسخ داد: آیدا هم معشوقه است هم منشی و هم خانه دار، مدادهای شاملو را می تراشد و برایش غذا درست می کند....

 ـسری به وبلاگ تورجان بزنید، اگر پیش از این از نوشته های فرید مدرسی لذت می برده اید باید از این وبلاگ هم خوشتان بیاید، شاید گفتنش درست نباشد اما مایه ی حیرت و شگفت زدگیست که بعضی وقت ها (مثل این پست) با مراجع و آیات عظام مثل سلبریتی ها برخورد می کند.

_فکر می کنید چه چیزی غیر از پختن آش گشنیز می تواند باعث بشود آقای عزیز تمام شب شادمانانه برایم سفیدِ دردانه ی منِ محسن نامجو بخواند و هی قربان صدقه ام برود و حال فریدای تب کرده را میان آن همه سرفه و عطسه های پی در پی، الکی الکی خوب بکند؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت   توسط فریدا  | 

ماها باید یک چیزیمان باشد که وقت تعطیلات و تابستان و همین جوری آخر هفته ها کرور کرور آدم می ریزیم توی جاده ی چالوس و آن همه ترافیک و شلوغی را تحمل می کنیم و می رویم جایی که تا حالا صد بار رفته ایم، باید عقلمان کم باشد که نرویم جایی با همین فاصله و با جاده ای همان قدر زیبا اما متفاوت و طبیعتی را نبینیم که کم نظیر است. به فاصله ی خیلی نزدیک از هم دریا و جنگل و کوه و دشت و حتی بیابان گردِ هم آمده اند و به قول آقای عزیز پر از حظ بصر است.

مهربانی و مهمان نوازی دختر داستان روز اول مسافرت شرمنده مان کرد، رفتنی از جاده ی هراز رفتیم و برگشتنی از جاده ی فیروز کوه آمدیم، دماوند با شکوه با آن قله ی برفی پیش رویمان بود، به گمانم مردم توی جاده ی هراز و فیروز کوه بدتر از چالوس و جاده ی قزوین به رشت رانندگی می کنند، البته راهنمایی و رانندگی هم حضور کمرنگی دارد و شاید دلیلش همینست، توی جاده می شود عکس یادگاری گرفت و چایی خورد و زل زد به آسمانی که ابرهای حجیمی دارد جوری که هر لحظه منتظری بارانی شدید غافلگیرت کند، هوا حتی برای این وقت سال سرد بود، از این جا تا گرگان شش هفت ساعتی راه است اما این قدر زیباست که یک روز تمام هم می توانی توی راه طبیعت را دید بزنی و خستگی به تنت نماند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت   توسط فریدا  | 

داستان از آن جا شروع شد که در یکی از برنامه های نود وقتی ورزشگاهی در اهواز را در حاشیه ی یکی از بازی های استقلال اهواز یا فولاد خوزستان نشان می داد که مردم روی کوه و کمر و تپه های اطراف بازی را می دیدند، عادل فردوسی پور چند بار به طعنه تند و تند گفت که آدم یاد فیلم ِ شعله می افتد و مهمان برنامه هم ریسه رفت از خنده.

چند وقت بعدش در جمعی خانوادگی که خاطرات دهه ی شصتشان را مرور می کردند حرف این بود که بارها و بارها فیلم مذکور را دیده اند و سکانس فلان و بهمانش خیلی تاثیر گذار بوده، مثل این که مادر خانواده هم آن قدر فیلم را دیده بود که جای تمام دیالوگ های هندی ِفیلم برگردان فارسی گذاشته بود و پیرزن های فامیل را حیرت زده کرده بود که از کجا به این خوبی زبان هندی یاد گرفته.

بعدتر یکی از زن های آشنایمان که باید پنجاه سالی داشته باشد وقت درد دل کردن با کلی حسرت و آه و ناله بهم گفت که دلش می خواهد مثل زن فیلم شعله آن قدر برقصد تا از نفس بیفتد.

به این ها اضافه کنید این را که یکی از دوستانم که مرد سرد و بی احساسیست و یاد ندارم که تا حالا آواز خوانده باشد، همین چند وقت پیش چیز نامفهومی را زمزمه می کرد، گوش تیز کردم که بدانم چی می خواند، کلماتش واضح نبود اما خودش بهم گفت که آوازهای فیلم شعله است و بعد شمرده شمرده از نو خواند تا بدانم چه می گوید.

هفته ی قبل هم نشسته بودیم و شمس العماره می دیدیم، آن جایی که پری خانوم از عمه ی داستان به اصرار می پرسد که داستان عاشقانه اش با فرخ چی بوده و او شروع کرد به تعریف داستانی بی ربط که من هاج و واج مانده بودم و همه ی جمع می خندیدند، آقای عزیز که خوب می شناسدم توضیح داد که عوض داستان زندگی اش دارد بخشی از فیلم شعله را تعریف می کند.

خلاصه هر چند که تا الان مایه ی مباهاتم بوده که به عمرم فیلم هندی ندیده ام اما الان با دریغ و افسوس فکر می کنم که از درک بخش بزرگی از روح جمعی ایرانی عاجزم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت   توسط فریدا  | 

ماشین را نگه داشت و گفت که باید نظرش را در مورد زن ایده آلش بگوید.

گفتم: "بفرما."

گفت: "من از زنی خوشم می آید که موقعیت ها را خوب بفهمد."

گفتم که منظورش را نمی فهمم و دستم را عقب کشیدم.

گفت: "مثلا در آشپزخانه یک کدبانو باشد و در اتاق پذیرایی مثل یک خانوم باشد و نه آشپز، در اتاق مطالعه یک زن متفکر و دانا و در اتاق خواب مثل یک...."

حرفش را تند و با تحقیر قطع کردم.

گفتم: "مثل یک هرزه."

از حرفم جا نخورد، با خستگی روی فرمان قوز کرد.

گفت: " زنی که فکر می کند در اتاق خواب باید فیلسوف باشد احمق است."

                                                                 

                                                                                                 رویای تبت، نوشته ی فریبا وفی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت   توسط فریدا  | 

خط اتوبوس جمهوری به کریمخان خیلی شلوغ نیست، اما ایستگاه های نزدیک به هم و مناظر بی قواره ی خیابان های پر ترافیک شهر مسیر را بدجور کش می آورد، دیرم شده بود و حواسم به پرده ی اتوبوس بود که باد هی تا توی صورتم و قاب عینکم می کشیدش، آفتاب هم دم ِ ظهری صاف توی چشم هام بود و مقنعه ی تازه هم روی سرم نمی ایستاد درست و حسابی، چشمم افتاد به پسرک سه چهار ساله ای که رو به رویم نشسته بود و زل زده بوده به من، راستش توی این هیر و ویری حال و حوصله ی خودم را هم نداشتم چه برسد به این که....

در شرایط عادی شاید اسمش را می پرسیدم و کمی هم حرف می زدم باهاش یا شکلکی چیزی در می آوردم تا بخندانمش اما دلم شور کارهای نیمه تمامم را می زد و یک دستم به پرده بود و با آن یکی هم کلی مدارک ریز و درشت گرفته بودم و داشتم دانه دانه چک می کردم که نکند یکیش یادم رفته باشد توی اداره ی کذایی.

چند دقیقه ای گذشت اما پسرک با آن چشم های عسلی و مژه های درهم ریخته ی بلند همان طور بهم زل زده بود، مادرش گفت: "معمولا بد اخلاقه ها ولی نمی دونم...، مثه این که از شما خوشش اومده"، بعد زد بهش انگار که کار بدی کرده باشد، دلم سوخت و کمی هم ماندم تو رو درواسی، خم شدم رو به رویش و با صدایی بچگانه بهش گفتم: "تو پسری با چشای به این خوشگلی؟"، سرش را تکان داد که یعنی بله، به مادرش لبخندی زدم و جلو وسوسه ی این را گرفتم که محکم لپش را بکشم و بعد از ته دل بگویم: "آخیییییش".

کاری نکرد که توجهم را جلب کند اما تمام طول راه چشم ازم برنداشت تا این که در ایستگاهی که باید پیاده می شدند وقتی مادرش ایستاد و دست هاش را کشید که پا شود و برود، پسرک از روی صندلی پایین آمد و رو به رویم ایستاد و صورتش را جلو آورد، مردد ماندم که این چه کاریست و مغزم پردازش نکرد، تقلا کرد که از مادرش رها شود و دو تا دست هاش را قاب کرد دور صورتم و محکم صورتم را بوسید و بعد با صدایِ بلند و ضرباهنگ تند و شادیِ تمام گفت: "خدافظ دوستم، خدااافظ "، هر دو تا دستش را تکان داد که یعنی بای بای و من و تمام مسافران اتوبوس را حیرت زده گذاشت و رفت.

باور کنید یا نه از دیروز تا حالا بدجور خوشم باهاش.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت   توسط فریدا  | 

_ بی محابا را با ح می نویسند نه با ه. این تذکر به خودم که هر بار فکر می کنم از هیبت و مهیب و این ها می آید و از هر ده بار هشت بارش را غلط می نویسم. بیچاره فیاض که اگر او بود تا آخر دنیا چنین غلطی را برایش دست می گرفتم.

_ توی ویترین کتابفروشی ها یک عالمه کتاب هست که وحدت موضوعی دارند. از کتاب های موفقیت و طالع بینی و چگونه لاغر شویم و راهنمای آشپزی و آرایشگری بگیرید تا خاطرات فلان عضو سابق سلطنتی و چرا ایران عقب ماند و در ستایش کوروش و داریوش و غیره و غیره. نویسندگان بر اساس سلیقه ی آزمایش پس داده ی مخاطبان کتاب های مشابه می نویسند و طبیعتا از این حجم کتاب مشابه تنها برخی به مذاق خوانندگان و خریداران خوش می آید و کارشان می گیرد. مثل اتفاقی که برای خیلی از مجلات و فیلم های معلوم الحال می افتد، موجی راه می افتد و طمعکاران و متولیان امر کتاب هم عوض این که به خودشان زحمت بدهند و راه جدیدی را بیازمایند، از همان الگوهایی تبعیت می کنند که پیش از این جواب داده، نکته اش این جاست که عموما هم سود نمی برند و بالاخره بازار کشش مشخصی برای محصول معینی دارد.

این ها را نوشتم که بگویم در بازار کتاب به عنوان مثال، برای یکی مثل من جای بعضی کتاب ها خالیست. یکی اش فرهنگ جامع لغات است که حتما تصدیق می فرمایید که بعد از این همه سال که از تدوین فرهنگ معین می گذرد و با ورود و ساخت این همه واژه ی جدید در زبان فارسی، دیگر کتاب مذکور پاسخگوی تمامی لغاتی نیست که دنبالش می گردید و صد البته هم کسی در این مملکت (حتی خیل بی شمار فارغ التحصیلان بیکار زبان و ادبیات فارسی و فرهنگستان معظم زبان با آن همه کیا و بیا) دنبال این نیست که سال ها وقت بگذارد و در تالیف کتابی چنین لازم و ضروری بکوشد.

الان را نمی دانم اما یادم هست که ده پانزده سال قبل یکی از هدایایی که خیلی ارزشمند بود و می شد از دوستان و بزرگان فامیل یا اولیای مدرسه گرفت همین فرهنگ معین بود.

_ شماره ی مهر ماه ماهنامه ی فیلم که چهار صدمین شماره ی مجله است، به خلاف انتظارم نخوت منتقدانه و ژورنالیستی ندارد. یعنی عوض این که به رسم این جور ویژه نامه های مناسبتی به تعریف و تمجید از خودشان و سردبیر و نویسندگان و این که ما خیلی خوب و متفاوت و کار درستیم بپردازد، پرونده ای دارد درباره ی فیلم های برتر ایرانی و خارجی از نگاه منتقدان و نویسندگان این مجله، خوشحالم که این شماره هم حتی چیزی در ستایش فیلم و سینماست.

_ هفته ی بعد می رویم گرگان و من پیش پیش ذوق زده ی دیدن آن همه جنگل و دشت و رنگم که روی روسری های بلند ترکمنی ریخته.

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت   توسط فریدا  | 

_ نکته ی جالبش این جا بود که تصویر الیور استون از جرج.دبلیو.بوش با تصویر ما از او تفاوت چندانی ندارد.

در فیلم W از آن صحنه ای خوشم آمده که چند باری هم توی فیلم تکرار می شود، بوش ایستاده رو به استادیوم خالی بیسبال و برای صداهایی که برایش هورا می کشند و توهم خودش است دست تکان می دهد. شاید زیادی رو باشد اما استعاره ی بی نظیریست، یعنی کیف کردم که مثال وطنی کم ندارد و با چندین و چند تن از حضرات و آقایانِ زعمای قوم می شود چنین صحنه ای را دوباره گرفت و مفصل بهش خندید.

_ پسرک بساط دی وی دی هایش را چیده کنار پیاده رو، کنجکاوانه چند تایی را بر می دارم و ازش می پرسم: فیلم آخر تارانتینو رو نداری؟ اسمش را ازم می پرسد، رویم نمی شود تو چشمش زل بزنم و بگویم: حرومزاده های لعنتی.

_ بی بی سی مان نمی گیرد، خیلی از شبکه های هات بردمان هم تصویر واضحی ندارد، یاد داستان ساداکو می افتم، گمانم به لطف مقابله ی نرم با براندازی نرم و امواج قوی پارازیت هایی که گور پدر ملت بی واهمه می فرستند، باید برای سلامتیمان تا دیر نشده درناهای کاغذی بسازیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت   توسط فریدا  | 

_ بالا شهر باید همان جایی باشد که در مجموعه ی سینمایی اش دو ساعت پیش از زمان اکران، بلیط بی پولی و تردید تمام می شود و پنج دقیقه مانده به ساعت نمایش فیلم، یک عالمه بلیط پسر تهرونی و دل خون روی دست متصدی باجه باد کرده است.

_ در نمایشگاه قرآن بالای غرفه ای که انگشتر و تسبیح و این جور چیزها می فروخت به نقل از پیامبر نوشته اند که خدا رویش نمی شود دستی را که انگشتر فیروزه دارد و به سمت آسمان برای دعا بلند شده، بی اجابت بگذارد.

راستش فکر می کنم این فقط ما زن ها نیستیم که باید نگران استفاده ی ابزاری از خودمان باشیم.

_ آخرش یک روزی از دست مهرناز ِ برنامه ی امروزی های بی بی سی دق می کنم.

_ آن قدر نامردم که صبح ها وقت نوازش واپسین و آن بوسه ی خداحافظی خودم را به خواب می زنم، تو ِنامرد هم می دانی تا وقتی در را ببندی، طمعکارانه و هشیار منتظرم یکی مفصل ترش را بگیرم ازت..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت   توسط فریدا  | 

_ کوروش لاشایی جایی در مصاحبه اش با حمید شوکت از محمدِ بهمن بیگی حرف می زند، بهمن بیگی همان کسیست که مبدع چادرهای سفید سیار مدارس عشایر بوده و به خاطر این کارش کلی جایزه ی بین المللی گرفته، علاوه بر این روش تدریسش هم خاص بوده و به نوعی برای اولین بار در ایران آموزش مشارکتی را پایه گذاری کرده، کوروش لاشایی در مصاحبه اش با حمید شوکت جریان بازدید اجباری اش از این مدارس را بازگو می کند و می گوید که بچه های ایل به همت بهمن بیگی شور و اشتیاقی عجیب داشته اند سر کلاس های درس و با سرعتی باور نکردنی ضرب و تقسیم ذهنی می کرده اند.

لاشایی اشاره می کند که این همان کار توده ای ی بود که سال ها مبارزینی مثل او سنگش را به سینه می زده اند، اما بهمن بیگی فارغ از تمامی شعارها و اداهای نسل مبارز آن دوران در میان تمام فشارهای دولتی از میان مردم برخاسته بود و برای مردم کار می کرد و بازده کارش چندین برابر مثبت تر از هر کار انقلابی و قهر آمیز و خارج از ساختار دیگری بود که امثال سازمان انقلابی پیگیرش بودند....

می خواهم بگویم که علیرغم این که لاشایی در میانه ی تردیدهایش بازداشت می شود و کم می آورد و طی مصاحبه ای تلویزیونی با رژیم اعلام همکاری می کند اما به زعم من، همه ی این ها چیزی از درستی تحلیلش درباره ی کار سترگ بهمن بیگی کم نمی کند.

امیدوارم که نتیجه گیری ات این نباشد که من کوروش لاشایی ام و تو لابد محسن رضوانی، که برای هر دویمان مباد و فرجام هر دویمان هم این مباد که اگر اولی بزدل بود و کارش در بنیاد پهلوی جای دفاع ندارد، دومی هم از حماقت و جاه طلبی کم نداشت با آن همه تصمیم اشتباه.

_ فکرکردم چیزی درباره ی تو بنویسم، خواستم بهت بگویم که ای کاش کسی خانه تان نبود و می شد که نزدیک تر بنشینیم و آن حس لعنتی فاصله نمی انداخت بینمان، احساس نمی کردم که داری قضاوت می کنی و به ارزیابی نشسته ای و فریدای چند سال قبل را می گذاری کنار تصویر الانم، خواستم بهت بگویم که حتی ذره ای هم از خاطره ی مهربان و عزیزت کم نشده و علیرغم فاصله ی فاحش ایدئولوژیک مان هنوز در مبانی اشتراکات زیادی داریم، خواستم بگویم که ای کاش به جای تمام حرف هایی که زدیم می شد مثل قدیم ها دوست باشیم فقط برای درد دل کردن بدون آن که تند و تند از تئوری هایی حرف بزنیم که توی کتاب ریتزر لعنتی تنها چند خطی ازش نوشته اند....

_پاییز غافلگیرمان کرد و باران.

دوست دارم توی این هوا تن خیسم را بگردانم لای زنبیل های پر از سبزی تازه و تربچه های نقلی قرمزِ قرمز توی پیرسرا و با احتیاط بچرخم بین آن همه سفال قشنگ و گل کاکتوس.

از شما چه پنهان یکی از هوس های زندگی ام را هم تجربه کردم، کمی از نیمه شب گذشته، نرسیده به میدان شهرداری، زیر نم نم باران رشت، کنار گاری ای که کباب مگسی می فروخت، خوشمزه ترین کباب عمرم را که مرد فروشنده لای دنبه های کثیف خوابانده بود به نیش کشیدم، بی نظیر بود....

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت   توسط فریدا  | 

_ با دوستانم از مذهب که حرف می زنم، باهام هم کلام نمی شوند. یا سکوت می کنند یا نگاه های عاقل اندر سفیه بهم می اندازند یا سر و ته قضیه را با جملات بی ربط هم می آورند. به نظرشان اگر چیزی می گویم برای انکار است نه پذیرش، فکر می کنم برایشان پرسش و تردید توی خیلی چیزها جایز نیست و اصلا چه فایده ای دارد، همینیست که هست، توی این چیزها خودی نیستم، لطف کنند دلیل می آورند: آخر تو که اصلا... و بعد فقط نگاهم می کنند، گمانم رویشان نمی شود جمله شان را تمام کنند.

این خودبرتر بینی مومنانه، این همه چی تمامی مذهبی، این احساس مالکیت حقیقت بدون گفت و گو، حرصم را در می آورد و راستش را بخواهید فکر می کنم خدا با بنده ی گریز پایی مثل من بیشتر حال می کند.

_ معتقدم فرق می کند که آدم شب های احیایش را کجا بگذراند. یعنی تفاوت هست بین این که تصمیم بگیری بروی حسینیه ی ارشاد، کانون توحید، حرم امام یا حتی مسجد امیر با این که بروی مسجد صدا و سیما، دانشگاه تهران یا امام جعفر صادق.

قضیه این قدر آسان نیست که بروی هر جایی و هر کس که مناجات خواند، برای تویی که قرآن سر گرفته ای و دل سپرده ای، فرقی نکند. این قدر ساده نیست که جایی بروی که آدم های بیشتری دارد و شور بیشتری می گیردت برای لحظات دعا. سوای این که فکر می کنم همیشه تعداد آدم های پای منبر وسیله ایست برای فخر فروشی، معتقدم وقتی مشروعیت بدهی به فلانی، مقتدایت بشود یا وسیله ای برای فیض بردن، شاید خیلی سخت نباشد که مثلا از سر ناچاری وقت رای دادن و عمل سیاسی مثل آن وقتی که لیست بلند بالای سی نفره ات خالیست، چند تایی از همین اسم های نام آشنای منتسب به شب های قدرت را بچپانی اون تو و خیالت هم نباشد که هیچ، توجیه هم داشته باشی که فلانی آن قدرها هم بد نیست. بالاخره هر چه باشد پای منبرش نشسته ای. این احساس نزدیکی با تو می ماند و طبیعیست که تفکیک دین و سیاست در این مملکت ساده نیست، آن هم وقتی که یک اسم خاص تا این حد و اصلا وجاهت دینی اش را بیش از هر چیز، از طیفی خاص وام گرفته باشد.

الکن نوشتم و همین قدرش کافیست، یادت هست که؟ تحلیل رفتارهای سیاسی آدم ها دست کم این جا، خیلی وابسته به تئوری های فلان و بهمان نیست، توضیحات روانکاوانه دارد.

_ به قول لیلا : نوشتن فریاد زدن است، خودنماییست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت   توسط فریدا  | 

_ خیلی راحت می شود که مساله ی زندگی تان یعنی آن پرسش بنیادین هستی، دست کم برای چند روزی طرز پخت کشک بادمجان باشد.

فرض کنید که شما هشت نه سال است ازدواج کرده اید و حالا بیست و هشت سالتان است، فرض کنید دست کم در آداب و وظایف زنانه خانواده ی سنتی ای دارید و از قضای روزگار بلد نیستید کشک بادمجان درست کنید و همسرتان هم چند روزیست در تذکر این نقیصه ی تان لحظه ای حتی کوتاهی نمی کند، فرض کنید که دستورالعمل پختش هم توی کتاب آشپزی تان نیست و سرچ اینترنتی تان هم برای پیدا کردن راهکار نتایج موفقی نداشته (یعنی این چیزهایی که نوشته اند خیلی مرتبط با موضوع نیست و تازه جزییات ضروری تویش پیدا نمی شود)، فرض کنید راهش این هم نیست که زنگ بزنید به مادر و مادر شوهر گرامی تان و دستور پخت غذای مذکور را بپرسید چرا که اولین نتیجه ای که می گیرند این است که شوهر بیچاره تان توی این سال های پر تعداد تاهل در فقدان کشک بادمجان چی کشیده و پس از صغرا کبرا چیدن های مطول نصیحتی مفصل می کنند و سر آخر هم البته یادشان می رود برای چه زنگ زده اید و بعد از این همه دردسر سرتان بی کلاه می ماند، علاوه بر این که موضوع هیجان انگیزی برای صحبت های درِ گوشی در باب اثبات ناکارآمدی و بی لیاقتیتان در کسب موفقیتی همچون ازدواج زود هنگام به خویشاوندان محترم کنجکاوتان داده اید، آن گاه دقیقا و دقیقا این وقت هاست که می شود فهمید دوست خوب کدبانو از جان عزیزتر است.

_ یکی از چیزهایی که نمی فهمم فلسفه و مکانیسم توزیع ثواب اپیدمی ختم های قرآن وبلاگیست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت   توسط فریدا  | 

چندین بار تا حالا به مخاطب عزیز همیشگی این روزهام گفته ام که نمی دانم چرا هنر این مرز و بوم توی این دوران سختی و استبداد ثمری نمی دهد، آخر مگر نه این که همیشه خفقان و سانسور بستر مناسبی برای خلق آثار هنرمندان بوده، مگر نه این که هنوز اگر رسالتی باقی مانده باشد یکی اش همین مایوس نشدن و زنده ماندن به امید است که جز به زبان هنر از کسی و چیزی ساخته نیست، مگر نه این که غنای ادبیات مشروطه و دهه ی سی و چهل این مملکت یا رونق فرهنگ و هنر اروپای شرقی یا شکوفایی فرهنگی آمریکای لاتین و اسپانیا و ... در مقاطع تاریخی ای رخ داده که اوضاع وخیم سیاسی و اجتماعی داشته اند، چنان چه هنوز هم هر چه دارند و به آن شناخته می شوند مال همان ایام سیاه روزیست.

گیرم که روزگار هنر متعهد (برای مردمان زیسته در سرزمین های ایمن) به سر آمده باشد اما دلیل نمی شود که زبان آتش  ِ محمد رضا شجریان حالا حالا ها اشک و امید توامان به چشم هامان ننشاند:

تفنگت را زمین بگذار

که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار

تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن

من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن

ندارم جز زبان دل

دلی لبریز مهر تو

ای با دوستی دشمن

 

زبان آتش و آهن

زبان خشم و خونریزیست

زبان قهر چنگیزیست

بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن

شاید

فروغ آدمیت راه بر قلب تو بگشاید...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت   توسط فریدا  |