تبليغاتX
گاهی زن بودن

مهمان برنامه که عنوانش را فعال سیاسی زیر نویس کرده بودند و من تا حالا اسمش را هم نشنیده بودم داشت به مقام اول مملکت بد و بیراه می گفت، دوربین رفت روی صورت چالنگی و او با خونسردی تمام دست هایش را به هم قلاب کرد و خمی به ابرو آورد و وسط حرف های مهمان پرید: "صدای آمریکا این حق رو برای آقای ... (همان مقام اول مملکت) قائله که تلفنی یا با حضور در استودیو از اتهاماتی که توسط آقای ... بهشون زده شده دفاع کنن، (بعد با جدیت رو به میهمان برنامه) ادامه بدید خواهش می کنم"

یک لبخند کوچک هم نزد، یک ذره هم شوخی نداشت...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت   توسط فریدا  | 

_رفته بودیم خرید که شبش  کنار ساحل دریا تولد بگیریم برای یکی از دوستانمان، یکهویی پیش آمده بود و قرار شد جوجه کباب آماده کنیم و ببریم همان جا، خانوم میزبان با کارهای عجیب و غریبش طبق معمول حرصم را درآورده بود و این بار خست به خرج می داد سر یک قرون و دو زار، من که حوصله ی این اداهای الکی کارمندی را ندارم نشاندمش توی ماشین و خودم هی از این مغازه به آن مغازه رفتم و از ظروف یک بار مصرف تا نان و مرغ و سبزی خوردن و این جور چیزها خریدم، خیالیم هم نبود که خودم مهمانم، می خواستم همه چیز عالی باشد و به یاد دوست جانمان بماند که به یادش بوده ایم، خانوم محترم میزبان به قول سروش هر کار بدی بلد بود کرد و نتیجه اش این شد که خسته و کلافه با اعصاب خرد آمدم خانه، میزبانمان معتقد است که خانه اش خانه ی ما هم هست و به این بهانه خیلی کارها را که توی خانه ی خودم انجام نمی دهم آن جا با طیب خاطر و لبخند وادارم می کند به انجام دادن.

داشتم می گفتم که آمدیم خانه و آقای عزیز و دوست جانمان را دیدم که عرق ریزان به بهانه ی خرد کردن پیاز برای کباب یک عالمه ظرف و رنده و خرد کن دستی و برقی کثیف کرده بودند که جمع و جور کردن و خشک کردنش مال خودم بود، ظرف ها را گذاشتم یک طرف و اول سبزی ها را ریختم توی کاسه ی بزرگی که بخیسانمشان و از این محلول های ضد عفونی کننده بریزم روش که الحمدلله هیچ وقت توی بساطشان از این ها نیست و من به ناچار چند باری آب کشیدمشان و چند قطره مایع ظرفشویی ریختم و گذاشتم بماند، همین طور برای خودم داشتم فکر می کردم اول به چه کارم برسم و بعد به چی و ذهنم رفت پی این که بیست نفر مهمان شوخی بردار نیست، آن هم این هایی که سال به سال شکر خدا نمی بینیمشان، فکر می کردم ما هم عقلمان کم است این وقت روز این همه کار تراشیده ایم برای خودمان که چشمم افتاد به شمع های ریز و درشتی که چیده شده بود روی اُپن آشپزخانه، جل الخالق که به هیچ کدام از این آقایان محترم این اطوار رمانتیک نمی آمد، تا پرسیدم که جریان چیست هر دو تا انگار که داغ دلشان تازه شده باشد یکی روی این مبل ولو شد و دیگری روی آن یکی که: کارای سخت افتاد رو دوش ما، خسته شدیم بابا، اگه بدونی پیاز چه پدری از ما درآورد، هر چقدر شمع روشن کردیم و کبریت گذاشتیم تو دهنمون فایده نداشت، چشامون می سوخت، اگه بدونی چقد چشو می سوزونه و ....

از آن موقع تا حالا هر بار که پیاز پوست می گیرم، خلال می کنم، نگینی خورد می کنم یا رنده می کنم برای غذا، سالاد یا هر چی یعنی دو سه کیلویی برای هر ماه،  یاد داستان آن روز و قیافه ی زار و نزار آقای عزیز می افتم، یاد این که بهم گفت اگه بدونی که معنی اش اینست که من نمی دانم، آخر خجالت هم خوب چیزیست و من خدم و حشم که ندارم برای خودم، یعنی خودم خدم و حشم خودمم، یاد این می افتم که مامان هنوز که هنوز است توی خانه اش نمی گذارد دست به پیاز بزنم و غر غر می کند برایم که آلرژی داری بهش و پوست و چشم هات حساس است و نکن بچه.

وقتی آقای عزیز زنگ می زند و من دارم کار ِخانه می کنم و می پرسد چی کار می کنی، با خنده بهش می گویم مشغول تولید ارزش افزوده ام و او حواسش نیست چه طنز تلخی پشت این کلمات ساده است و من تا کجایم می سوزد، فقط برای این که چیزی گفته باشد (شاید هم که این کارها را کار نمی داند) دوباره می پرسد: دیگه چی کار می کنی؟ دوباره نمی گویم خانه داری می کنم، مواد خام را به بهره داری می رسانم، ارزش افزوده تولید می کنم، این بار فقط به خنده می گویم: استغفرالله! رفتم قیطریه واسه گردش و تفریح، خوب شد؟

خودم هم نمی دانم چرا قیطریه و نه جایی دیگر و اصلا....

جانم برایتان بگوید که من تا همین چند دقیقه ی پیش داشتم پیاز داغ آماده می کردم برای کوکوی مرغ که یاد این داستان ها افتادم، دقیقا کوکوی مرغ که نیست یک جور غذای محلیست، بهش می گویند چغردمه یا همچین چیزی و یک عالمه پیاز داغ تویش هست، باید توش آب نارنج بریزی که من ندارم، عوضش کمی آبلیمو اضافه کرده ام، باید کمی رب هم بریزی توی مرغ ریز خرد شده و پیاز داغ خوب روغن گرفته شده و تخم مرغ که این را هم اضافه نمی کنم، مهارت زیادی می خواهد که جوری برشته اش کنی که سیاهش نکند و خوب هم برگردد، همین جوری هم برگرداندنش سخت است به خاطر وجود ترشی.

_ دلم باران می خواهد.

ضبط را روشن می کنم، سکوت این خانه کلافه ام کرده، اینی که می خواند اسمش روح مقدس است، کاسِت محشریست، یک جوری سرخ پوستی می خواند که آدم احساس یلگی و راحتی می کند انگار که جد اندر جد دور آتش می چرخیده اید و از این صداها از خودتان در می آورده اید، تمام ذهن را می کشاند دنبال خودش، تصویر می سازد و یک جور خلسه می آورد، احساس این را می دهد که توی دشت دلباز بزرگی هستی که تا چشم کار می کند توش کسی نیست، دلم می خواهد عوض این خیابان های تکراری که با این دخترک هر روز می رویم پیاده روی، بروم توی ناکجا آباد این مرد سرخ پوست و با آن آواهای عجیب و غریب قدم بزنم برای خودم وقتی هوا گرگ و میش باشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت   توسط فریدا  | 

کتابِ پنج گفتار در بیان روانکاوی ِ زیگموند فروید که توسط انتشارات نقش خورشید منتشر شده است را دست گرفته ام که بخوانم، کتاب ترجمه ای از مجموعه سخنرانی های فروید است و از قضا کتاب بدی هم نیست اما حواشی کتاب و خود شیفتگی آقای ویراستار حواسم را مدام پرت می کند. نامِ مترجم کتاب به قاعده، یک بار روی جلد و یک بار هم در نمایه ی کتاب آمده اما اسم این آقای محترمِ ویراستار بالا و پایین و هرجای دیگری از کتاب که فکرش را بکنید درج شده، وی علاوه بر مقدمه ی ویراستار پیش گفتاری هم نوشته و بارها و بارها تاکید کرده که برای شناخت فروید باید رویکردی کاملا علمی داشت و از هر گونه پیش داوری و نگاه احساسی پرهیز نمود، بخشی از جملات قصارش را بخوانید:

"شخصیت و جایگاه فروید بیش از آن که حاصل کشف مراحل رشد رشد روانی-جنسی انسان، تثبیت ناخودآگاه و خلق روانکاوی باشد، مدیون پندار، کردار و گفتار نیک اوست"

"جالب آنست که اندیشه های روان شناختی فروید (به خصوص در مورد لزوم ارضای درست و کامل تمایلات جنسی) بیشترین تطابق و تناسب را با آموزه های ادیان الهی و به ویژه دین اسلام و فقه شیعه دارد"

"فروید در آخرین کتاب خود، "موسی و یکتا پرستی" افزون بر نظریات پیشین خود که ایمان دینی را توهمی در جهت تحقق آرزو می دانست، تا بدان جا پیش رفت که دین را نوروز وسواسی همگانی خواند، شایسته تر بود که فروید در همان حیطه ی روان شناسی و روان کاوی باقی مانده و به حوزه ی معنویت و الهیات وارد نمی شد"

"من به عنوان یک پزشک پژوهشگر اعصاب و روان فروید را به واسطه ی همان آثار ماندگار و پایدارش در حیطه ی روانپزشکی می ستایم نه به خاطر فلسفه بافی های او در سایر عرصه ها"

 ...

این آقای ویراستار چندین و چند کتاب هم تالیف کرده که بسیاری از آن ها به چاپ سوم و چهارم رسیده اند، من که نخوانده امشان اما عناوین کتاب ها به قدر نوشته های بالا موجب حیرت و انبساط خاطر است:

بودن یا نبودن (خودکشی حاصل حماقت یا نبود حمایت؟) عکس روی جلد: صادق هدایت

ایمان بیاوریم به پایان فصل سرد (راه های رهایی از افسردگی) عکس روی جلد: فروغ فرخزاد و صادق هدایت

خزان تنهایی دل (روان شناسی و روان کاوی صادق هدایت) عکس روی جلد: صادق هدایت

راز سرگردانی این روح عاصی (روان شناسی و روان کاوی فروغ فرخزاد) عکس روی جلد: فروغ فرخزاد

طبیعیست که وقتی کسی خودش را این طور و با اصرار در معرض دید عموم می گذارد باید انتظار هر جور قضاوتی از دیگران داشته باشد، می خواهم بگویم به گمانم خود این آقا بیش تر از هر کس دیگری می تواند مورد مناسبی برای روان شناسی و روان کاوی باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت   توسط فریدا  | 

احمد رضا و مینا دوستانمان بودند، خیلی رفیق ِ شفیق، در حضر و سفر و گرمابه و گلستان. هر کدام جدا البته، منظورم اینست که جدا جدا دوست من و آقای عزیز بودند و دورادور همدیگر را می شناختند و به واسطه ی ما آشناتر شده بودند و بعد ازمدتی تریپ لاو برداشته بودند بدجور، این آقا احمد رضا خان ذکرش پیش از این در این وبلاگ رفته و من طبیعتا حال ندارم تمام آرشیوم را دوره کنم تا یک لینکی چیزی بگذارم که ملتفت بشوید چه شخصیت وزینی بوده و هست، همین قدرش را داشته باشید که در زمان مورد بحث فارغ التحصیل مهندسی مکانیک بود و داشت برای فوق جامعه شناسی می خواند و عشق قهوه ی فرانسه بود و می خواست بزرگ که شد یک ویلا در بندر مارسی بخرد و بنشیند روی صندلی ننویی پیپش را چاق کند و صفحه ی ترحیم و تسلیت لوموند را ورق بزند، مینا خانوم هم که اصلا پست مفصلی می طلبد و دوست داشت مادر یک خانواده ی بزرگ باشد با شش هفت تا بچه و ریاضی می خواند و به هر حال این که چی بود و کی نبود خیلی تاثیری در اصل داستان ندارد.

آقا احمد رضا خان قصه ی ما محض دلبری و شناخت بیشتر و تدارک پایه های زندگی مشترک ِ آینده فِرت و فِرت (گمانم البته) سلسله کتاب های بنیانگذاران فرهنگ امروز را که مال انتشارات طرح نو است می داد که مینا خانوم تورق بفرمایند و بر کتاب ها حاشیه بنویسند، گیر اصلیش هم روی کتاب ِ لوی اشتراوس بود (این یکی گمانم مال ثالث بود نه طرح نو، دقیق یادم نیست)، توی دانشگاهمان آن روزها مد شده بود همه درباره ی ساختارگرایی و این ها فلسفه ببافند و قبول بفرمایید این تلفظ نام لِوی اشتراوس خیلی باکلاس بود، مینا خانوم هم نه می گذاشت و نه بر می داشت عکس های کتاب را هم محض دلخوشی نگاه نمی کرد، چند قطره ای عطر هوگو یا اینفینیتی می پاشید روی پارچه ای دستمال کاغذی ای چیزی شب تا صبح بماند (چند تا گلبرگ گل رز هم همیشه جایی داشت که آن را هم ضمیمه کند) و فردا صبحش بعد از کلی چاکون واکون (فارسی اش می شود بزک دوزک)، با یک قیافه ی مکش مرگ ما تِلِک و تِلِک می برد می داد دست آقا احمد رضا خان که هوش و دل و دینش را یک جا ببرد و البته عوضش خیلی وقت ها نگاه های عاقل اندر سفیه می گرفت.

القصه، بی ربط با داستان فوق چند شب پیش رفته بودیم خانه ی یکی از دوستانمان که زوج جوانیند، این دو تا از همان ابتدا پریدند به هم و شروع کردند به بگو مگو، لبخندهای مودبانه ی ما افاقه نکرد که یک امشب را بی خیال بشوند و حالا درباره ی چیزی غیر از موارد اختلاف صحبت بفرمایند، آقای عزیز ریش سفیدی پیشه کرد و بعد از مقدمه ای طولانی نطق مفصلی ایراد نمود درباره ی ضرورت همزیستی مسالمت آمیز و این که گذر زمان مشکلات را حل می کند:

"... بله! دوستی دارم که ضرب المثلی ورد زبونشه که خیلی مرتبط با این مقدمه ای که تا حالا گفتم، بچه ی رِندیه، مال آذربایجان روسیه س، جدش زمان سقوط تزار به ایران مهاجرت کرده، میگه دوتا مادیونو اگه مدت طولانی تو یه اتاق ببندن شبیه هم نشن هم خصلت می شن، من و فریدا هم همین جوریم (!)، تو این چند سال خیلی رو هم تاثیر گذاشتیم، فریدا از افکار ِ من کلی تاثیر گرفته، منم کمی احساساتِ فریدا برام قابل درک شده، زندگی مشترک حاصل همین تفاوت هاست،...."

سوای این که در مثل مناقشه نیست فکّم افتاد، یعنی حقیقتا توی تمام این سال ها فکری از من ساطع نشده که آقای عزیز تحت تاثیرش قرار بگیرد؟ فقط احساساتم آن هم کمی؟ خداییش حق بدهید که بهم بر بخورد از همان زاویه ای به مساله نگاه کند و از همان کلمات و مفاهیمی استفاده کند که اگر لازم می شد آقا احمد رضا خان درباره ی مادر بچه ها ازش استفاده می کرد، یعنی راستش را بخواهید من یکی که یاد ندارم هیچ وقت لای کتابی از لوی اشتراوس عطری چیزی پاشیده باشم....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت   توسط فریدا  | 

_ دبیرستانمان معمولی نبود، برای ورود آزمون کتبی و مصاحبه از سر گذرانده بودیم و تست هوش داده بودیم و دست چینمان کرده بودند، برای سال هفتاد و سه خیلی بود که توی کلاس مینیمم نه نفر باشید و ماکزیمم شانزده نفر و ششصد هزار تومان شهریه بدهید و سرویس مدرسه تان پراید باشد، تا ساعت چهار باید می ماندیم آن تو و از ساعت یک به بعدش کلاس ذهن خلاق و تاتر و موسیقی و کارگاه داستان و شنا و این چیزها داشتیم، مجبور بودیم چادر سرمان کنیم و سر کلاس ها اجازه داشتیم مقنعه هایمان را در بیاوریم، یونیفورم مدرسه مانتوهای سبز زیتونی بد رنگی بود، مانتو اش به کنار پوشیدن شلوار این رنگی مصیبت بود آن هم وقتی که باید نیمی از شهر را دور می زدی و می رسیدی به مدرسه، خیلی خیلی ضایع بود تیپمان خلاصه، اما راستش خیلی از چیزهایی که بلد شده ام مال همان سال هاست و خیلی از وجوه شخصیتی ام خوب یا بد را از همان جا دارم.

توی همان مدرسه خدا تیر و تخته را به هم رسانده بود و یک گروه پنج نفره شده بودیم از شاگرد اول ها که کارمان ساختار شکنی بود، خوبیش به این بود که سوگلی های مدرسه بودیم و گرنه راحت و بی دردسر اخراجمان می کردند، رقابت می کردیم با هم سر نمره گرفتن و تنها کسانی بودیم که لِوِل کلاس زبانمان از بقیه بالاتر بود و برایمان کلاس ریاضیات پیشرفته ی فوق برنامه گذاشته بودند که این همه استعداد هرز نرود خلاصه، همه مان مانتوها را کوتاه کرده بودیم و شلوارها را تنگ کرده بودیم، بعضی هایمان توبیخ های کتبی با درج در پرونده را به جان می خریدیم و وقت قرارهای بیرون مدرسه شلوار جین می پوشیدیم، کفر همه ی معلم ها را در می آوردیم و هی مچ می گرفتیم سر حل مساله ی اشتباه و استدلال های ضعیف و دسته جمعی نچ نچ می کردیم و سر تکان می دادیم تا کار دبیر بیچاره به جنون برسد، سر نماز های جماعت اجباری نمی رفتیم و همیشه عذر شرعی داشتیم و ناظممان مدام تهدید می کرد که از دکتر زنان و زایمان برایمان وقت می گیرد و اصلا چطور است که چند ساعت بعدش، وقت شنا، فیزیولوژیمان به حالت عادی بر می گردد، بارها دست می کشید به چشم هامان که ریملی چیزی نکشیده باشیم و دفتر حضور و غیاب را بالا و پایین می کرد که اگر اسم ما چند نفر تویش هست فورا زنگ بزند به مادرهایمان و رسالتش را تمام بکند و حالی از همه مان بگیرد، چمباتمه گرد می نشستیم وسط حیاط کوچولوی مدرسه و بلند بلند می خندیدیم که جرم بزرگی بود یا ردیف می نشستیم و تکیه می دادیم به دیوار و زل می زدیم به بقیه بدون آن که جیکمان در بیاید، اعتراض می کردیم که چرا روی دیوارهای مدرسه و پشت پنجره هایش میله های بلند کشیده اند و رنگ ریخته اند روی شیشه ها و  آسمان و منظره ی پارک بغل مدرسه را دریغ کرده اند ازمان (طبیعی بود که کشیدن نرده ها اصلا به خاطر وجود آن پارک بود)، امضا جمع می کردیم که کلاس اختیاری اقتصاد برایمان بگذارند و دبیر بد اخلاق هندسه مان را عوض کنند، با کلی چانه زدن و بهانه تراشی و ایجاد اختلال مراسم مزخرف صبحگاهی را کنسل کرده بودیم، اسم می گذاشتیم روی معلم ها و تکه کلام هاشان را تکرار می کردیم: "خانوم فریدا شما فردا درباره ی نظریات موجود در رد و انکار وجود صانع بحثی داشته باش"، طبیعیست که بعد شنیدن این جمله سوژه ی یک هفته مان جور بود، ادا در می آوردیم که: "پ ِخخخخ"،"صانع!"، "رد و انکار صانع"، "پ ِخخخخ" و تمامی نداشت این سرخوشی های کودکانه، دیوارهای مدرسه را از اراجیفمان پر کرده بودیم و قبول کنید که وقتی شخصیت محبوبمان برنارد شاو بود خیلی اتفاق بدی هم نمی افتاد، حواسمان بود که محبوب نیستیم اما به هر دلیل کسی جرات نداشت زیادی سر به سرمان بگذارد.

خلاصه ما چهار پنج نفر این جور بودیم و باقی خیلی خیلی سر به راه و مطیع و باعث افتخار اولیای مدرسه بودند که حرصمان را در می آوردند، به هر حال منافع کارهایمان شامل حال همه می شد و تنبیه ها انفرادی بود. آن جا بود که مبارزه کردن یاد گرفتم و فهمیدم پول دادن بابت چیزی حق می آورد.

بهانه ی نوشتن این حرف ها اینست که چند روز پیش خیلی خیلی اتفاقی وبلاگ یکی از هم کلاسی های دبیرستانم را کشف کردم، آن وقت ها این بنده ی خدا اشک هایش توی آستینش بود و کلی سعی می کرد از ما فاصله بگیرد و با ما قاطی نشود، بچه مثبت بود با معدل هفده و خورده ای بعد از کلی خر زدن (دلیل کافی برای بایکوت کردن لابد)، صدای یواشی داشت، از این ها که پوست کم رنگ سفیدی دارند انگار که از کم خونی خفیفی رنج می برند و هیچ وقت اِپُل های مانتویش را در نمی آورد، خلاصه این که پستی نوشته توی وبلاگش و تمام کارهایمان را آن هم به عنوان تئوریسین جمع مزبور به نام خودش سند زده، هر چند خوشحال شدم که در خاطره ها مانده ایم آن قدر که مایه ی مباهات کسی در سی سالگی باشد (دست انداختن آدم هایش دست کم باعث افتخار خودم نیست توی این سن و سال) اما حیف که او تازه بچه دار شده و از بدجنسی هایم چیز زیادی برایم نمانده و الا یادآوری خاطرات مشترک آن روزها برای هر دویمان حتما خالی از لطف نبود.

ـ به نقل از کسی بهم می گوید برای یک زن حاصل ضرب هوش در زیبایی در دسترس بودن همیشه مساوی صفر است و بعد ریسه می رود از خنده.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت   توسط فریدا  | 

_من یکی بیننده ی خوبی نیستم، قیافه ی آدم ها یادم نمی ماند، لباس هایشان یا وسایل خانه شان، توی خیابان حواسم به ماشین ها و مغازه ها نیست، درک خوبی از تفاوت طرح ها و رنگ ها و خط و خطوط ندارم،  اطلاعاتی که ماحصل دیدنند را معمولا به دست نمی آورم، صد مرتبه یکی را ببینم تا حرفی ازش یادم نمانده باشد خاطره ای نداشته باشم ازش یا مدت طولانی زل نزده باشم توی چشم هاش یادم نمی ماند که طرف چه ریختی بوده، صد مرتبه به آدم های دور و بر گفته ام که: شما چقدر عوض شده اید و معلوم نیست بنده ی خدا را با کی اشتباه گرفته ام، توی فیلم ها تا نیم ساعت از داستان گذشته هنرپیشه ها را با هم اشتباه می گیرم، رنگ شناس خوبی نیستم و واقعا تشخیص آبی و سبز فیروزه ای و قرمز و صورتی برایم آسان نیست و هویت اشیا به رنگشان نیست، فکرش را بکنید مثلا توی کافه گودو نفهمیدم همه ی تصاویر آویزان شده به دیوار مال یک نفر است، نگاه عاقل اندر سفیه این آقای بهروز یادم نمی رود، حالا بماند که اصلا شاید سر به سرم گذاشته باشد، راستش را بخواهید هر چقدر به تابلوها دقیق شدم چیزی در رد یا تایید ادعای بهروز دستگیرم نشد که نشد.

می توانید تصور کنید با این گیج بازی ها چند نفر از این که تحویلشان نگرفته ام یا به چیزی که باید توجه نشان نداده ام دلخور شده اند یا چه سوتی های عظمایی داده ام که اسباب شرمندگی من و خنده ی مابقی شده. به عوضش هوش کلامی خوبی دارم و استنتاج هایم از گفت و شنود ها یا نوشتارها و ربط دادن این به آن زیادی خوب (بخوانید مچ گیرانه) است که البته آن هم آفتیست و مایه ی دردسر خیلی وقت ها.

در روایت ها هست که از سه سالگی خواندن و نوشتن بلد شده ام، یعنی پدر گرامی یادم داده و بارها و بارها به این آقای عزیز طفلک فخر فروخته ام که آن وقت ها که جنابعالی قایم باشک بازی می کردید من داشتم بینوایان ویکتور هوگو ورق می زدم. کودکی من به لطف تئوری های مزخرف تربیتی پدر گرامی و سیاست های هدایت شده ی تشویق و تنبیه، لای کتاب ها گذشته و یاد ندارم جز مواقع خاصی بازی کرده باشم یا ول گشته باشم برای خودم یا با مداد رنگی و کاغذ بی خط ور رفته باشم.

خلاصه این که دیروز به سرم زد که نکند این دو تا به هم ربط داشته باشند، یعنی نکند من به خلاف باقی بچه ها که تا هفت سالگی بخش بزرگی از دریافت های پیرامونی شان را به واسطه ی دیدن کسب می کنند و حس بسیار کارآمدیست برایشان در شناخت بیشتر جهان اطراف، به واسطه ی فهم کلمه و سواد داشتن محروم بوده ام از این کشف و شهود اجباری و این شعور و مهارت ِ خوب دیدن چنان که باید و شاید در من رشد و تربیت پیدا نکرده، من ناخودآگاه عوض نگاه جستجوگرانه وسیله ی دیگری داشته ام برای اطلاعات جمع کردن و ارتباط برقرار کردن.

گفتن ندارد که من روانشناس نیستم و جز داستان کبوتر اسکینر از تئوری های یادگیری و رشد چیزی سر در نمی آورم، این تحلیل هم به درد کسی نمی خورد و کار از دست بشده است خلاصه و همینیست که هست، منظورم اینست که حق دارید بگویید خب حالا که چی.

_ یک وقتی رییسی داشتم که از پشت پنجره ی تمام قد محل کارمان زل می زد به درخت ها و بوته های گل رز افسرده ی این وقت سال و زیر لب غمگین زمزمه می کرد: پاییز بهار عاشقان است.

_ برای نه ماه آینده مان برنامه ریزی کرده ایم که دی ماه برویم کیش، برای عید برویم شیراز و بندر عباس و ساحل جنوب را ببینیم هر چقدر که شد و اردی بهشت ماه هم با این تورهای ایلات و عشایر برویم چهار محال و بختیاری و کهگیلویه و بویر احمد. چه بشود یا نه فکر کردن بهش هم مایه ی خوش وقتیست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت   توسط فریدا  | 

ـیادم هست چند باری که حرصم از این فک و فامیل و آشنای رشتی حسابی در آمده غر زده ام که آخر به چی شان می نازند، به اصالت نداشته شان، به پول و پله ی شان که سرمایه شان با حساب های خالی و به لطف انواع وام کالا و جعاله و لیزینگ فلان و بهمان از قیمت خانه های شهرستانیشان بالاتر نمی رود یا به دانش و فرهنگشان که به ضرب و زور دانشگاه های پولی دارغوز آباد لیسانسی گرفته اند و مارک های لباسشان را بلد شده اند بخوانند محض دلخوشی، نمی دانم خاطره ای از این آدم ها دارید یا نه، من یکی که دلم ازشان خون است و اسمشان را به طعنه گذاشته ام بشکه های افاده که خب می دانم خیلی هم مودبانه نیست، آدم های از دم قسط که ورودشان به طبقه ی متوسط حتی مال همین چند سال اخیر است، با این مقدمه لابد حق می دهید که از  تصویر تمام قد و حقیر  آدم های خود با کلاس پندار در بی پولی ِ حمید نعمت الله کلی خوشم آمده باشد.

فیلم شاهکار نیست، ایراد منطقی در روایت کم ندارد، اغراق در پیشامدها و قضاوت ها و گفت و گو ها کم ندارد، دیالوگ های سیاه و سفید کم ندارد، ریتم و زمانبندی اتفاقاتش خوب نیست اما با این وجود فیلم آبرومند سرخوشیست که خیلی هنرمندانه در مرز شوخی وجدی در نوسان است، از همه مهم تر این که شخصیت ها ما به ازای بیرونی دارند و بیشتر از همه از شخصیت پردازی پرویز با بازی حبیب رضایی خوشم آمده که گمان نکنم در سینمای ایران تکرار شده باشد.

یکی از چیزهایی که در فیلم به نظرم خوب می آید فرآیند تغییر رابطه ی زن و شوهر داستان و نوع مخاطب قرار دادن ها و انتظاراتشان از هم پیش و پس از بی پولیست، بازی لیلا حاتمی بعضی وقت ها خیلی خوب است خصوصا اگر آن سکانس لوس بازی حرف زدن باخدا سر صندوق صدقات را فاکتور بگیرید.

_ دیشب یک موسیقی بی نظیر توی نشر چشمه غافلگیرم کرد، باید گفته باشم که از موسیقی خارجی لذت نمی برم اما صدای یاسمینا لِوی سحر انگیز بود. اگر کنجکاوترتان می کند باید بگویم که بیست و هشت ساله و یهودیست.

_ جدید نیست اما من تازه خوانده امش، یعنی همین دیشب تا دم صبح، نمایشنامه ای نه مثل خرده جنایت های زنا شوهری شاهکار اما همان قدر روانکاوانه و غافلگیر کننده.

عشق لرزه / اریک امانوئل اشمیت، ترجمه ی شهلا حائری، نشر قطره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت   توسط فریدا  | 

_ نمی دانم چه اتفاقی افتاد که صحبت های طولانی سر میز شام کشید به قحطی و این حرف ها، من گفتم که خاطراتی هست که مردم شمال پنجاه سال پیش از فرط گرسنگی مرگ را پیش چشم دیده اند، آقای عزیز اضافه کرد که دو بار قحطی آمده و عزیز تذکر داد که هر دو مصادف با دو جنگ جهانی بوده اند، ایراد گرفتم که چطور ممکن است کسی توی شمال از گرسنگی بمیرد با آن طبیعت و وفور آن همه گیاه، حالا دریا به کنار، سروش گوش ایستاده بود و پرسید که قحطی یعنی چه، عزیز بهش گفت که مواد غذایی کم بوده و همه اش را می دادند به خارجی ها، قحطی یعنی چیزی برای خوردن نباشد، سروش پرسید: یعنی پودر کاکائو رو هم بسته بندی می کردن می دادن به اونا؟ همه خندیدیم و هر کس چیزی گفت، عزیز خاطره ای تعریف کرد که در لرستان عده ای توی قحطی دنبال یک بچه ای افتاده اند که او را بخورند و بچه به خانه ی شان فرار کرده و خانواده مجبور شده اند گوسفندی را که قایم کرده بودند به مهاجمان بدهند تا دست از سر پسرشان بردارند، خشکم زد و دلیل آوردم و خاطره اش را بالا و پایین کردم که امکان ندارد، عزیز گفت که خاطره اش مال آدم معتبریست و چه خوشم بیاید یا نه واقعیت دارد، حرف کشید به مستند بی بی سی درباره ی اتیوپی و قحطی در جاهای دیگر دنیا، از دیشب تا حالا به این فکر می کنم که سروش و ماری آنتوانت به کنار، حتی امثال ما هم تصویر و درک درستی از گرسنگی و اقتضائاتش نداریم.

وقتی به خانه می آییم به آقای عزیز می گویم که خاطره ی عزیز شبیه بخشی از یکی از کتاب های پرل اس. باک است و بنابر این نباید خیلی هم دور از واقعیت باشد، کتاب های این خانوم نویسنده ی برنده ی جایزه ی نوبل به خصوصخاک خوب علیرغم این که در چین می گذرد شباهت زیادی به روابط و ساختار روستاها در شمال ایران دارد (من چیزی از سایر روستاهای ایران نمی دانم)، فکر می کنم در ادبیات خودمان (سوای چند کتابی که درباره ی جنوب ایران هست مثل کتاب های احمد محمود و منیرو روانی پور) توصیفی از جغرافیای غیر شهری مناطق مختلف ایران و تاثیرات آن بر آداب و رسوم و خلقیات و باورهای مردم نداریم (یا من نمی شناسم)، دوستانی که این جا را می خوانند خوشحال می شوم اگر کتابی هست معرفی کنند، به نظر عجیب می رسد که نویسندگان کرد یا ترک چیزی در این باره ننوشته باشند، منظورم کتاب هاییست که به لحاظ روایی شبیه کتاب های یاشار کمال یا همین پرل. اس. باک بوده باشند و نظیرش در ادبیات ایتالیا، روسیه و یا کشورهای اسپانیایی زبان آمریکای جنوبی هم به وفور هست، منظورم یک جور بومی گرایی در نوشتار است.

_ فکرشو بکنید یه عالمه خواب دیدم ازش وقت بچگی، یه عالمه خاطره دارم از یه بابای سیبیلوی کچل با یه پیپ که شادتر از همه ی قصه های الدوز بود و اشک های پنهانی ِ واسه یاشارش، حتی قشنگ تر از خاطره ی دریا رفتن با بابا، مسافرتای دسته جمعی با خاله ها، همبازی شدن با پسر همسایه ی بالایی که شد معنای همیشگی ِ"و پسرانی که به من عاشق بودند.."، خوش تر از شهوت دست کردن توی مرکب و لیقه وقت کلاس های اجباری خطاطی و لجن مال شدن کنار یه رودخونه ی کم عمق، خاطره که نه، این بابای شکم گنده ی سیبیلو تخیل محض بود، پرواز بود همش...

هووم، حالا که سال ها ازش گذشته و به قاعده، من خودم باید مادر باشم و مادری کنم، هیچ چیز خوش تر از این نیست که از یه پسر فسقلی بد اخلاق دو جلد  قصه های من و بابام هدیه بگیرم و بشم همونی که سال هاست تو خوابهامم نیست.

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت   توسط فریدا  | 

_ متن پایین گزیده ای از مصاحبه ی فرزانه طاهری با هفته نامه ی ایراندخت است، می گذارمش این جا که بی شباهت به ارجاعم به کتاب فریبا وفی نیست:

گلشیری آدمی سنتی بود و آرمانش درباره ی همسر، آیدا بود، همان اوایل آشنایی از من پرسید که آیا می توانی برای من مثل آیدا بشوی؟ پرسیدم آیدا چه کار می کند، پاسخ داد: آیدا هم معشوقه است هم منشی و هم خانه دار، مدادهای شاملو را می تراشد و برایش غذا درست می کند....

 ـسری به وبلاگ تورجان بزنید، اگر پیش از این از نوشته های فرید مدرسی لذت می برده اید باید از این وبلاگ هم خوشتان بیاید، شاید گفتنش درست نباشد اما مایه ی حیرت و شگفت زدگیست که بعضی وقت ها (مثل این پست) با مراجع و آیات عظام مثل سلبریتی ها برخورد می کند.

_فکر می کنید چه چیزی غیر از پختن آش گشنیز می تواند باعث بشود آقای عزیز تمام شب شادمانانه برایم سفیدِ دردانه ی منِ محسن نامجو بخواند و هی قربان صدقه ام برود و حال فریدای تب کرده را میان آن همه سرفه و عطسه های پی در پی، الکی الکی خوب بکند؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت   توسط فریدا  | 

ماها باید یک چیزیمان باشد که وقت تعطیلات و تابستان و همین جوری آخر هفته ها کرور کرور آدم می ریزیم توی جاده ی چالوس و آن همه ترافیک و شلوغی را تحمل می کنیم و می رویم جایی که تا حالا صد بار رفته ایم، باید عقلمان کم باشد که نرویم جایی با همین فاصله و با جاده ای همان قدر زیبا اما متفاوت و طبیعتی را نبینیم که کم نظیر است. به فاصله ی خیلی نزدیک از هم دریا و جنگل و کوه و دشت و حتی بیابان گردِ هم آمده اند و به قول آقای عزیز پر از حظ بصر است.

مهربانی و مهمان نوازی دختر داستان روز اول مسافرت شرمنده مان کرد، رفتنی از جاده ی هراز رفتیم و برگشتنی از جاده ی فیروز کوه آمدیم، دماوند با شکوه با آن قله ی برفی پیش رویمان بود، به گمانم مردم توی جاده ی هراز و فیروز کوه بدتر از چالوس و جاده ی قزوین به رشت رانندگی می کنند، البته راهنمایی و رانندگی هم حضور کمرنگی دارد و شاید دلیلش همینست، توی جاده می شود عکس یادگاری گرفت و چایی خورد و زل زد به آسمانی که ابرهای حجیمی دارد جوری که هر لحظه منتظری بارانی شدید غافلگیرت کند، هوا حتی برای این وقت سال سرد بود، از این جا تا گرگان شش هفت ساعتی راه است اما این قدر زیباست که یک روز تمام هم می توانی توی راه طبیعت را دید بزنی و خستگی به تنت نماند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت   توسط فریدا  | 

داستان از آن جا شروع شد که در یکی از برنامه های نود وقتی ورزشگاهی در اهواز را در حاشیه ی یکی از بازی های استقلال اهواز یا فولاد خوزستان نشان می داد که مردم روی کوه و کمر و تپه های اطراف بازی را می دیدند، عادل فردوسی پور چند بار به طعنه تند و تند گفت که آدم یاد فیلم ِ شعله می افتد و مهمان برنامه هم ریسه رفت از خنده.

چند وقت بعدش در جمعی خانوادگی که خاطرات دهه ی شصتشان را مرور می کردند حرف این بود که بارها و بارها فیلم مذکور را دیده اند و سکانس فلان و بهمانش خیلی تاثیر گذار بوده، مثل این که مادر خانواده هم آن قدر فیلم را دیده بود که جای تمام دیالوگ های هندی ِفیلم برگردان فارسی گذاشته بود و پیرزن های فامیل را حیرت زده کرده بود که از کجا به این خوبی زبان هندی یاد گرفته.

بعدتر یکی از زن های آشنایمان که باید پنجاه سالی داشته باشد وقت درد دل کردن با کلی حسرت و آه و ناله بهم گفت که دلش می خواهد مثل زن فیلم شعله آن قدر برقصد تا از نفس بیفتد.

به این ها اضافه کنید این را که یکی از دوستانم که مرد سرد و بی احساسیست و یاد ندارم که تا حالا آواز خوانده باشد، همین چند وقت پیش چیز نامفهومی را زمزمه می کرد، گوش تیز کردم که بدانم چی می خواند، کلماتش واضح نبود اما خودش بهم گفت که آوازهای فیلم شعله است و بعد شمرده شمرده از نو خواند تا بدانم چه می گوید.

هفته ی قبل هم نشسته بودیم و شمس العماره می دیدیم، آن جایی که پری خانوم از عمه ی داستان به اصرار می پرسد که داستان عاشقانه اش با فرخ چی بوده و او شروع کرد به تعریف داستانی بی ربط که من هاج و واج مانده بودم و همه ی جمع می خندیدند، آقای عزیز که خوب می شناسدم توضیح داد که عوض داستان زندگی اش دارد بخشی از فیلم شعله را تعریف می کند.

خلاصه هر چند که تا الان مایه ی مباهاتم بوده که به عمرم فیلم هندی ندیده ام اما الان با دریغ و افسوس فکر می کنم که از درک بخش بزرگی از روح جمعی ایرانی عاجزم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت   توسط فریدا  | 

ماشین را نگه داشت و گفت که باید نظرش را در مورد زن ایده آلش بگوید.

گفتم: "بفرما."

گفت: "من از زنی خوشم می آید که موقعیت ها را خوب بفهمد."

گفتم که منظورش را نمی فهمم و دستم را عقب کشیدم.

گفت: "مثلا در آشپزخانه یک کدبانو باشد و در اتاق پذیرایی مثل یک خانوم باشد و نه آشپز، در اتاق مطالعه یک زن متفکر و دانا و در اتاق خواب مثل یک...."

حرفش را تند و با تحقیر قطع کردم.

گفتم: "مثل یک هرزه."

از حرفم جا نخورد، با خستگی روی فرمان قوز کرد.

گفت: " زنی که فکر می کند در اتاق خواب باید فیلسوف باشد احمق است."

                                                                 

                                                                                                 رویای تبت، نوشته ی فریبا وفی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت   توسط فریدا  | 

خط اتوبوس جمهوری به کریمخان خیلی شلوغ نیست، اما ایستگاه های نزدیک به هم و مناظر بی قواره ی خیابان های پر ترافیک شهر مسیر را بدجور کش می آورد، دیرم شده بود و حواسم به پرده ی اتوبوس بود که باد هی تا توی صورتم و قاب عینکم می کشیدش، آفتاب هم دم ِ ظهری صاف توی چشم هام بود و مقنعه ی تازه هم روی سرم نمی ایستاد درست و حسابی، چشمم افتاد به پسرک سه چهار ساله ای که رو به رویم نشسته بود و زل زده بوده به من، راستش توی این هیر و ویری حال و حوصله ی خودم را هم نداشتم چه برسد به این که....

در شرایط عادی شاید اسمش را می پرسیدم و کمی هم حرف می زدم باهاش یا شکلکی چیزی در می آوردم تا بخندانمش اما دلم شور کارهای نیمه تمامم را می زد و یک دستم به پرده بود و با آن یکی هم کلی مدارک ریز و درشت گرفته بودم و داشتم دانه دانه چک می کردم که نکند یکیش یادم رفته باشد توی اداره ی کذایی.

چند دقیقه ای گذشت اما پسرک با آن چشم های عسلی و مژه های درهم ریخته ی بلند همان طور بهم زل زده بود، مادرش گفت: "معمولا بد اخلاقه ها ولی نمی دونم...، مثه این که از شما خوشش اومده"، بعد زد بهش انگار که کار بدی کرده باشد، دلم سوخت و کمی هم ماندم تو رو درواسی، خم شدم رو به رویش و با صدایی بچگانه بهش گفتم: "تو پسری با چشای به این خوشگلی؟"، سرش را تکان داد که یعنی بله، به مادرش لبخندی زدم و جلو وسوسه ی این را گرفتم که محکم لپش را بکشم و بعد از ته دل بگویم: "آخیییییش".

کاری نکرد که توجهم را جلب کند اما تمام طول راه چشم ازم برنداشت تا این که در ایستگاهی که باید پیاده می شدند وقتی مادرش ایستاد و دست هاش را کشید که پا شود و برود، پسرک از روی صندلی پایین آمد و رو به رویم ایستاد و صورتش را جلو آورد، مردد ماندم که این چه کاریست و مغزم پردازش نکرد، تقلا کرد که از مادرش رها شود و دو تا دست هاش را قاب کرد دور صورتم و محکم صورتم را بوسید و بعد با صدایِ بلند و ضرباهنگ تند و شادیِ تمام گفت: "خدافظ دوستم، خدااافظ "، هر دو تا دستش را تکان داد که یعنی بای بای و من و تمام مسافران اتوبوس را حیرت زده گذاشت و رفت.

باور کنید یا نه از دیروز تا حالا بدجور خوشم باهاش.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت   توسط فریدا  | 

_ بی محابا را با ح می نویسند نه با ه. این تذکر به خودم که هر بار فکر می کنم از هیبت و مهیب و این ها می آید و از هر ده بار هشت بارش را غلط می نویسم. بیچاره فیاض که اگر او بود تا آخر دنیا چنین غلطی را برایش دست می گرفتم.

_ توی ویترین کتابفروشی ها یک عالمه کتاب هست که وحدت موضوعی دارند. از کتاب های موفقیت و طالع بینی و چگونه لاغر شویم و راهنمای آشپزی و آرایشگری بگیرید تا خاطرات فلان عضو سابق سلطنتی و چرا ایران عقب ماند و در ستایش کوروش و داریوش و غیره و غیره. نویسندگان بر اساس سلیقه ی آزمایش پس داده ی مخاطبان کتاب های مشابه می نویسند و طبیعتا از این حجم کتاب مشابه تنها برخی به مذاق خوانندگان و خریداران خوش می آید و کارشان می گیرد. مثل اتفاقی که برای خیلی از مجلات و فیلم های معلوم الحال می افتد، موجی راه می افتد و طمعکاران و متولیان امر کتاب هم عوض این که به خودشان زحمت بدهند و راه جدیدی را بیازمایند، از همان الگوهایی تبعیت می کنند که پیش از این جواب داده، نکته اش این جاست که عموما هم سود نمی برند و بالاخره بازار کشش مشخصی برای محصول معینی دارد.

این ها را نوشتم که بگویم در بازار کتاب به عنوان مثال، برای یکی مثل من جای بعضی کتاب ها خالیست. یکی اش فرهنگ جامع لغات است که حتما تصدیق می فرمایید که بعد از این همه سال که از تدوین فرهنگ معین می گذرد و با ورود و ساخت این همه واژه ی جدید در زبان فارسی، دیگر کتاب مذکور پاسخگوی تمامی لغاتی نیست که دنبالش می گردید و صد البته هم کسی در این مملکت (حتی خیل بی شمار فارغ التحصیلان بیکار زبان و ادبیات فارسی و فرهنگستان معظم زبان با آن همه کیا و بیا) دنبال این نیست که سال ها وقت بگذارد و در تالیف کتابی چنین لازم و ضروری بکوشد.

الان را نمی دانم اما یادم هست که ده پانزده سال قبل یکی از هدایایی که خیلی ارزشمند بود و می شد از دوستان و بزرگان فامیل یا اولیای مدرسه گرفت همین فرهنگ معین بود.

_ شماره ی مهر ماه ماهنامه ی فیلم که چهار صدمین شماره ی مجله است، به خلاف انتظارم نخوت منتقدانه و ژورنالیستی ندارد. یعنی عوض این که به رسم این جور ویژه نامه های مناسبتی به تعریف و تمجید از خودشان و سردبیر و نویسندگان و این که ما خیلی خوب و متفاوت و کار درستیم بپردازد، پرونده ای دارد درباره ی فیلم های برتر ایرانی و خارجی از نگاه منتقدان و نویسندگان این مجله، خوشحالم که این شماره هم حتی چیزی در ستایش فیلم و سینماست.

_ هفته ی بعد می رویم گرگان و من پیش پیش ذوق زده ی دیدن آن همه جنگل و دشت و رنگم که روی روسری های بلند ترکمنی ریخته.

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت   توسط فریدا  | 

_ نکته ی جالبش این جا بود که تصویر الیور استون از جرج.دبلیو.بوش با تصویر ما از او تفاوت چندانی ندارد.

در فیلم W از آن صحنه ای خوشم آمده که چند باری هم توی فیلم تکرار می شود، بوش ایستاده رو به استادیوم خالی بیسبال و برای صداهایی که برایش هورا می کشند و توهم خودش است دست تکان می دهد. شاید زیادی رو باشد اما استعاره ی بی نظیریست، یعنی کیف کردم که مثال وطنی کم ندارد و با چندین و چند تن از حضرات و آقایانِ زعمای قوم می شود چنین صحنه ای را دوباره گرفت و مفصل بهش خندید.

_ پسرک بساط دی وی دی هایش را چیده کنار پیاده رو، کنجکاوانه چند تایی را بر می دارم و ازش می پرسم: فیلم آخر تارانتینو رو نداری؟ اسمش را ازم می پرسد، رویم نمی شود تو چشمش زل بزنم و بگویم: حرومزاده های لعنتی.

_ بی بی سی مان نمی گیرد، خیلی از شبکه های هات بردمان هم تصویر واضحی ندارد، یاد داستان ساداکو می افتم، گمانم به لطف مقابله ی نرم با براندازی نرم و امواج قوی پارازیت هایی که گور پدر ملت بی واهمه می فرستند، باید برای سلامتیمان تا دیر نشده درناهای کاغذی بسازیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت   توسط فریدا  |