گمانم بهروز بود که یک وقتی بهم گفت دخترها دم دمی مزاجند و حال و احوالشان روند ثابتی ندارد و آدم سر از کارشان در نمی آورد (طبیعیست که منظورش از آدم مردها بود!) (و نه این که این ها طابق النعل بالنعل حرف های بهروز باشد، بیشتر برداشت منست البته)، گمانم صد بار هم تا حالا توضیح داده که منظورش من نبوده ام (خوشبختانه عموم دوستان مذکرم از جمله همین آقا، فیاض و عزیز، منظورم دوستانی از این ژانر است، نگاهی فرا جنسیتی به دوستی مان دارند و هر بد و بیراهی که بخواهند نثار جماعت اناث می کنند با تذکر این که "تو که زن نیستی" یا "خودت قبول نداری واقعا؟" و انتظار دارند از شادی پر در بیاورم لابد)، داشتم می گفتم که بهروز یک همچین چیزی بهم گفته و اگر من تا الان چیزی این جا ننوشتم محض خداحافظی یا توضیح این تاخیر طولانی یک دلیلش همین بوده که مبادا اقتضای حال این چند وقته ام باشد و نکند دوباره ویرِ این بگیردم که بیایم بنویسم این جا.

خب دلم می خواهد بگویم که من همیشه بخت این را داشته ام که دوستان خوبی داشته باشم، همیشه این شانس را داشته ام که آدم های خوبی سر راهم قرار بگیرند و گوش خوبی برایشان باشم یا بزرگتری کنم براشان هر قدر که بخواهم، این جا از معدود جاهایی بود که من شنونده های خیلی خوبی داشتم و ممنون از همه تان که شهوت کلامم را این قدر دوستانه و صبورانه تحمل کرده اید.

آمدم بگویم که زمان نوشتن از فریدایی که این جا می شناسید به سر آمده و این فریدا با این وضع معلوم داستانش همین جا به پایان رسیده، راستش این اولین باری نیست که چنین تصمیمی گرفته ام، اعتراف می کنم که هر چقدر از کامنت گذاشتن بدم می آید )و مستاصل می شوم سر ِ انجام دادن این کار که چه بگویم حالا( مشتاق خواندن کامنت هایتان بوده ام و مثلا وقت هایی که التفات نشان نداده اید به نوشته هایم یا حال و روزم این قدر نگفتنی بوده که به کلمه در نمی آمده یا احساس می کردم که فهم معنایی مشترک ندارم با خوانندگانم سر همین کلمات ساده، به سرم زده این خود گفت و گویی را تمامش کنم اما هر بار چیزی در هم صحبتی با شما بوده، چیزی در این سهیم شدن های مجازی و انتزاعی که هوس نوشتن چربیده به وسوسه ی رفتن.

 آمدم بگویم که رهین منت خودتانم کردید که اجازه دادید خود خواهی و خود شیفتگی ام را به سبک خودم بروز بدهم این جا، غر بزنم، ایراد بگیرم، آه و ناله کنم سر هر چیز با ربط و بی ربط و روده درازی کنم برای هر چیزی و یاس های فلسفیم سر هر موضوع ساده ی روزمره را قسمت کنم باهاتان، ممنون از همه تان که به داستان هایم گوش داده اید و خوشحالی بی حد و حصری نصیبم کردید که توی این سکوت یک ماهه با تلفن هایتان، کامنت های خصوصی و عمومی تان، با ای میل هایتان یا هر چی احوالم را پرسیده اید و نگرانم شده اید.

حقیقت اینست که من هیچ وقت دوست نداشته ام بابت رفتن های زندگیم توضیح بدهم، دلم می خواهد بی هیچ کلامی ول کنم و بروم و اگر شد جایی دیگر از نو شروع کنم اما فکر می کنم یک توضیح ساده بدهکار بودم و این همانست که می بینید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت   توسط فریدا  | 

_ هر چند خبری از دستمال یزدی و کلاه مخملی نبود، غائله را این جا با فریادِ "سوسولا کوشن" ِ گنده لات محل و جوابِ دسته جمعی "تو سوراخ موشن"ِ نوچه هاش خواباندند.

باید برای روح شعبان جعفری فاتحه بفرستیم!


+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت   توسط فریدا  | 

_ فرح دیبا جایی در کتاب خاطراتش اشاره می کند به این که در سال های پایانی حکومت پهلوی هر کسی که عطای زندگی را به لقایش می بخشید و در می گذشت دهان به دهان می گشت که کار کار حکومت و ساواک بوده و راست و دروغ ادعا می کند که هیچ کدامشان هم حقیقت نداشته اند، مثال هایی که آورده بود یادم نیست اما حتما به خاطر دارید هنوز که هنوز است ماجرای کشته شدگان سینما رکس و چگونگی فوت صمد و تختی محل مناقشه است و هر کسی به فراخور حال روایتی تعریف می کند و نتیجه ی خودش را می گیرد. حکومتی که مشروعیت نداشته باشد و نفرت مردم از حد که بگذرد و اطمینانی به مراجع رسمی خبر رسانی در کار نباشد چیزی که کار خودش را می کند و بیشتر از هر حقیقتی تاثیر خودش را بر افکار عمومی می گذارد شایعه است.

می خواهم بگویم گمانه زنی های این روزهای مردم شنیدنیست.

_ از چگونگی حرف زدن آدم ها و انتخاب کلمات در بیان مفهوم، خیلی چیزها می شود فهمید. این ها اس ام اس هاییست که امروز صبح گرفته ام، محتوای همه شان یکیست اما در همین کلمات ساده، مشابه و به ظاهر هم معنی می شود روایت های متفاوتی شنید:

آیت الله منتظری درگذشت.

منتظری مرد.

حسینعلی منتظری مرد.

آقای منتظری دیشب فوت کردند.

آیت الله منتظری در گذشت!!!!!!؟

بزرگمرد نستوه، مبارز خستگی ناپذیر و مرجع عالیقدر آیت الله منتظری دار فانی را وداع گفتند.

برنده ی جایزه ی حقوق بشر امسال، مرجع تقلید و پدر معنوی جنبش سبز، آیت الله منتظری، به دلایل نامعلومی درگذشت.

 ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت   توسط فریدا  | 

_ یک کشف جدید کرده ام، ایده و طرح کلی موزیک ویدیویِ قربونت بشم من برات می میرمِ شهرام شب پره فیلم  Night on Earth جیم جارموش است.

- جا دارد همین جا و به همین وسیله با کمی تاخیر از باران و اس ام اس و نیمه شب، از خانومِ کوکو سبزی و ترشی های جور به جور و بورانی ماست و اسفناج، از کتاب دو دنیای ِ گلی ترقی، کمپانی معظمِ دان هیل و از گل فروشی شکوفه سرای رشت بابت تمام نرگس هایی که بهم فروخت تشکر کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آذر1388ساعت   توسط فریدا  | 

_مرد سی و چند ساله ی شهری توی قهوه خانه ای جایی در دامنه های زاگرس نشسته و زن پنجاه و چند ساله ی روستایی برایش نعلبکی و استکان چای می گذارد.

:زنِ قهوه چی ندیده بودم تا حالا؟

: زیر بته عمل آمدی؟ (مکث) توی جالیز زیر بته عمل آمدی؟

مرد لب هاش را ور می چیند و چیزی نمی گوید.

:کی جلو پدرت چایی می گذاشت؟

:مادرم.

:ما زنا روزا کارگریم، غروبا قهوه چی ایم، شبا همه با هم (با دست هاش اشاره می کند به همه ی آدمهای دور و بر) همکاریم، (برای این که از دلخوری مرد کم کند) دور از جان مادر شما.

                                                                                    باد ما را خواهد برد، عباس کیا رستمی

_ اگر این دوست جان ژورنالیست دوباره لیچار بارم نکند می خواهم بگویم این ویژه نامه ی آخر هفته ی روزنامه ی اعتماد چیز محشری بود، آن قدر که عوض دیدن فیلم های پر شمار نادیده ام چندین ساعت نیمه شب را بنشینم و از ورق زدن و خواندن پرونده های دروغ و سیگارش لذت ببرم.

سوای این خواندن مصاحبه با اصولگرایان کار ساده ای نیست مگر این که مصاحبه کننده کسی مثل رضا خجسته رحیمی و (با اغماض فراوان) کیوان مهرگان باشد. فکر می کنم در جناح مقابل هیچ وقت نباید خواندن مصاحبه ای از محمد جواد لاریجانی، محمد رضا باهنر یا هر یک از اعضای هیات موتلفه را ناخوانده گذاشت، چیزی مثل خواندن یادداشت های حسین شریعتمداری در کیهان.

_ مسعود کرامتی در قسمتی از فیلم باغ های کندلوس به دوستش می گوید که زن هایشان دعوای مفصلی کرده اند و با هم قهرند، دوستش متعجب می پرسد این دو تا که تا همین مهمانی دیشب کلی چیک تو چیک بودند، کرامتی با تحقیر اضافه می کند: "دوستی زنا دو زارم نمی ارزه."

این دوستی خانومانه ی عمیق من و تو مثال نقضیست بر این ادعا، این را وقتی می فهمم که مردها کمی آن ورتر درباره ی سیاست و فرهنگ و هر چیزی غیر از خودشان حرف می زنند و ما دو تا در فاصله ی زمانی بین خرد کردن ماکارونی توی قابلمه یا شستن ظرف ها، بین هم زدن قارچ و گوشت و پیاز یا در آوردن فلفل دلمه ای از یخچال می ایستیم کنار میز آشپزخانه رو به روی هم و دست هامان را به هم می دهیم و از ارزش رابطه مان حرف می زنیم.

_ از احساس مسوولیت بی دلیل بدم می آید، از مردد ماندن بین حیطه ی شخصی آدم ها و احساسات دوستانه بدم می آید، از دوستی کردن های وقت اضطرار و مصلحت بدم می آید، از دست و پا زدن برای نگه داشتن چیزی که الان وجود خارجی ندارد بدم می آید و عوضش عاشق آن قسمتی از فیلم های علمی تخیلی ام که می شود حافظه ی آدم ها را مثل هیستوری کامپیوتر پاک کرد و انداخت دور.

نشسته ام رو به روی این کیبورد لعنتی و یاهو مسنجر لعنتی ام روشن است و روی آی دی لعنتی ات کلیک کرده ام و نوشته ام salam.

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت   توسط فریدا  | 

_ همفری بوگارت هنر پیشه ی محبوبم نیست، به گمانم حالا تعریف جذابیت و مردانگی دیگر شمایل این طوری ندارد، مطمئنم فیلم های کلارک گیبل هم الان بفروش نبودند با آن سیبیل مسخره و چشم های هیزِ ریز، راستش ترجیحم اینست که مثلا فیلمی از پل نیومن ببینم.

درست است که از همفری بوگارت خوشم نمی آید اما کازابلانکا به خاطر داستان عاشقانه اش و اینگرید برگمن بی نظیرش فیلم محبوبم است، هر چند همیشه تا آن جایی را می بینم که زن سوار هواپیما می شود و می رود، یعنی چیزی حدود دو سه دقیقه مانده به پایان فیلم، از دیالوگ مسخره ی آخر فیلم بدم می آید. مردانگی محض است! فکرش را بکنید، دختر داستان با اشک و آه همین دقایقی پیش مرد داستان را ترک کرده و ریک می خواهد برود به ناکجا آبادی که دست فلانی بهش نرسد، که احیانا دوباره خوش بگذراند و پول های برده ی قمارش را نقد بکند، تازه بعد از رفتن الزا به سروان رنو هم با بی خیالی می گوید: ما دوستای خوبی می شیم....

هر وقت به این جای فیلم می رسم فکر می کنم که به خلاف این آقا حتما اینگرید برگمن بیچاره تا مدت ها چیزی نمی تواند بخورد و جلو اشک هاش را نمی تواند بگیرد: "به امید آینده..."

من دیشب فیلمِ Play It Again: Sam را دیدم که کلی ارجاع صریح به کازابلانکا داشت، شاید اصلا یک جور ادای دین، همه چی ش خوب بود (نه خیلی البته)، داستانش و باقی چیزها غیر از بازی وودی آلن که نمی دانم چرا این اندازه اغراق شده بود.

_ می گویم: دوسِت دارم.

سکوت می کند، چشم هاش را می بندد و انگشت هام را محکم فشار می دهد.

راضی نمی شوم، بر می گردم طرفش، دستم را خلاص می کنم و می گذارم روی سینه اش جوری که ضربان تند قلبش زیر انگشت هام باشد، می پرسم: دوستم داری؟

بدون آن که نگاهم کند خواب آلوده می گوید: خنگیا! پرسیدن داره؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت   توسط فریدا  | 

_ در حالی که سه تا دسته ی بزرگ گل داوودی جور به جور دستم بود، زرد و سفید و صورتی پُر پَر، با یه کیف کوچولو که چپ و راست انداخته بودمش، یه روسری پشمی کوتاه سرم بود و یه کاپشن مشکی و شلوار لی کمی قدیمی و پاره پوره تنم، منو با یه دختر گل فروش، سر تقاطع اسکندری و ساسان عوضی گرفتن: خانوم گلا چند؟ ارزون تر نمی دی؟

ـ مسخره س اگه بگم من وحشتناک دلم می خواد این کنسرت گوگوشو برم که تو دوبی برگزار می شه؟ شما که نمی دونید، جوونی ها کردم باهاش، بارها و بارها عاشق شدم و فارغ شدم با این صدا، هنوز که هنوزه "کولی در به در صحراها" ش پریشانم می کنه بدجور....

_ اینی که می خوام بگم اصلا مناعت طبع توش نیس.

فهمیدم یه عالمه آدم هست که لفظی و ذهنی براشون رِِفیقم. به سبک وبلاگ نویس های درِ پیتِ از خود متشکر که حتما پس زمینه ی وبلاگشون صورتیه و از اون حتما تر یه روز شمار تولد یا سالگرد ازدواج بالای وبلاگشون هست و اسمشون تو دنیای مجازی پیشی و نونوش و هر چیزی مثل اینه: ممنون از همه تون که اینقدر دوستم دارید.

کماکان اسمایلی مورد علاقم اینه: .

_ همه ی اینا یعنی من یه آخر هفته ی خوب خوب داشتم. حتی با وجود دیدن دو تا فیلم بد، ناکام برگشتن از سینما آزادی برای دیدن فیلم صداهای فرزاد موتمن که فقط یه سانس داره ساعت هفت و نیم شب، با وجود داشتن یه مهمون سرزده و پیدا نکردن آقای فیلم فروش مغازه ی کلاسیک تو شونزده آذر و آقای عزیزی که تمام مدت سرش تو کتاب زبانش بود برای امتحان آخر ترم.

بدیش اینه که جز روانِ الکی شادم نمی دونم از کی تشکر کنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت   توسط فریدا  | 

دیروز به موبایلم زنگ زد، همان دخترک روستای آ رِّخِِ بزرگ که این جا ازش نوشته ام، نرسیده به ترکمن صحرا.

ذوق کرده بودم و بعدش به آقای عزیز گفتم این از آن کارهاییست که نمی شود خیلی انتظارش را از یک شهری داشت، بلافاصله تصویر کلی دخترک لاغری با پیراهن بلند و روسری ترکمنی به ذهنم آمد هرچند قیافه اش یادم نمانده بود، اول نتوانستم تشخیص بدهم خودش است یا مادرش از بس لهجه داشت و فارسی را کلا چروکیده حرف می زنند، تعجب کرد که شناختمش، توضیح دادم شماره اش را سیو کرده ام و اسمش افتاده روی گوشی ام اما دوباره گفت: خیلی باهوشی که منو شناختی.

دخترک ازم پرسید که چه کار می کنم و بچه دار شده ام یا نه، خندیدم و گفتم "توی این یکی دو ماه؟ نه" و پیش خودم فکر کردم چقدر توضیح دادن این موضوع سخت است که مثلا بهش بگویم وبلاگ می نویسم، این جوری زندگی می کنم، این کار را می کنم، این را می خوانم و روزهام این طوری می گذرد.

شروع کرد یکریز و بی وقفه حرف زدن، دفعه ی پیش نشد که اسمش را بپرسم، اسمش زلیخاست، یک سالی پشت کنکور مانده و جایی قبول نشده، پیام نور امتحان داده و ادبیات قبول شده اما پدرش مخالف است که دختر درس بخواند و برادرش هم اگر طلبه نمی شد لازم نبود برود دانشگاه، به چه دردش می خورد، مانده خانه کمک مادرش، جوری نگفت که انگار ناراضی باشد، غروری تو صداش بود.

من مانده بودم چی بهش بگویم، همش حواسم بود مثل یک جامعه شناس لعنتی، مثل یکی از یک طبقه ی فرهنگی و اجتماعی دیگر و از آن بدتر مثل یک گردشگر و توریست لعنتی که به گونه ی جالبی برخورد کرده باهاش حرف نزنم، فقط گفتم: پس می خوای شوهر کنی، ولی زلیخا درس بخونی حتی برای شوهر داری و بچه داری هم بهتره و بعد پیش خودم فکر کردم این از آن حرف های ابلهانه است.

چیزی نگفت، کمی سکوت کرد و بعد با شیطنت گفت: تو که بچه نداری، از کجا می دونی؟

خندیدم و این بار من چیزی نگفتم، پرسید چرا بهش زنگ نزدم و فراموشش کرده ام، من گفتم که می خواستم عید قربان زنگ  بزنم و بهشان تبریک بگویم، توی همان چند دقیقه ای که خانه شان بودیم فهمیده بودم که برایشان روز بزرگیست.

گفت زنگ زده که دعوتمان کند برویم خانه ی شان برای عید قربان، برویم خانه ی شان بمانیم نه تو هتل، اتاق اضافی دارند، به مادرش هم گفته و الان پیشش نشسته، بعد جمله ای را چند باری تکرار کرد که نفهمیدم، گمانم به زبان خودشان بود، گفت که جشن می گیرند و خوب است که ما هم باشیم.

تشکر کردم که خیلی دلم می خواهد اما برنامه ریزی نکرده ایم و بعید می دانم که بشود، کلی اصرار کرد و گفتم باید با آقای عزیز حرف بزنم و تعارفش کردم که بیاید تهران، دوباره مثل دفعه ی قبل گفت: "بیام چی کار؟"

راست می گفت، تهران به چه دردش می خورد و خوشم آمد که حتی جذابیتی هم براش نداشت، به طرز عجیبی همه چیز برایش صریح و معلوم بود، تکلیفش با خودش مشخص بود، به طرز خوشایندی جوان بود، مغرور و راضی.

خداحافظی کردیم و من فوری زنگ زدم به آقای عزیز ببینم می شود کاریش کرد که برویم یا نه و از آن موقع دارم فکر می کنم یک جوری محبتشان را جبران کنم، دلم می خواهد کاری بکنم براش، فکر کردم برایش کتاب بفرستم، اما چی؟

نمی دانم پدرش از این خوشش می آید که یک زن شهری، آن هم تهرانی کتاب بفرستد برای دخترش، سوای این نمی دانم باید چه جور کتابی برایش بفرستم، آقای عزیز به طعنه بهم می گوید کتابی از فریبا وفی نباشد.

شاید برایش کارت پستال بفرستم روز عید اما فکر می کنم برای یک دختر زیبای روستایی با آن زندگی ساده و طبیعت کارت پستالی کمی سوسول بازیست و مطمئن نیستم حس خوبی بهش بدهد یا دست کم غافلگیرش کند.

_ تنها کسی که به کسر ِ "ر" بهم می گویی رفیق، دلم برات تنگ شده.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت   توسط فریدا  | 

وقتی دوستان مجردمان در میانه ی داستان های عاشقانه شان هستند می آیند پیش ما دو تا که راه و چاه بپرسند و اندر فواید ازدواج بشنوند، ما هم چیزهایی می گوییم در باب این که باید نگاهشان به موضوع را تعریف کنند، باید خودشان به قدر کفایت عاقل و بالغ باشند و به ثبات رسیده باشند، باید بدانند که تصمیمیست برای یک عمر و شوخی بردار نیست، چیزهایی درباره ی تعهدات و و ظایف و انتظارات می گوییم و سعی می کنیم به زعم خودمان واقعیت ها را بنشانیم عوض تصویر رمانتیکی که معمولا خودشان برای خودشان ساخته اند، کمی طرف را روان کاوی می کنیم و اگر دختر یا پسر مقابلش را بشناسیم توامان چیزهایی درباره ی اشتراکات و افتراقاتشان می گوییم و حواسمان هست که دوست مورد نظر را به نتیجه ی مشخصی هدایت نکنیم، از شما چه پنهان این جور وقت ها چیز زیادی در چنته نداریم و دلایل منطقی زیادی در تایید این کار وجود ندارد.  

خلاصه این که در وانفسای کمبود دلایل منطقی برای ازدواج (دلایل احساسی بحثش جداست و به قول علما دلیل لازم هست ولی کافی نیست)، دولت دهم به دادمان رسیده و به لطف این آقای مهرداد بذر پاش از این پس به دوست مستاصلی که رو به روی ما دو تا نشسته تا در مدح این سنت حسنه ی اسلامی چیزی بشنود، دست کم می توانیم بگوییم: چی می خوای از این بیشتر، اگه ازدواج کنی بیست درصد سهمیه داری برا فوق لیسانس یا دکترا.

مملکت کلی برای خودش گل و بلبل است و به آقای عزیز می گویم که باید حواسمان باشد و تا این دولت کماکان مهرورز، روزی را به نام روز ملی بچه داری و چیزی از این دست سند نزده فکری به حال خودمان بکنیم و یکهو دیدی دو فردای دیگر که رفتیم وام مسکنمان را بگیریم یا تقاضای پاسپورت کردیم یا چه می دانم رفتیم از بقالی محل دنگ شیر و ماست بدون یارانه مان را بگیریم و سر ماه که قرار شد همین نمی دانم چند لیتر بنزینمانمان را بریزند توی کارت سوختمان بهمان گفتند که شما سهمیه ندارید و اولویت با بچه دارهاست و حالا خر بیار و باقالی بار کن.

مرتبط این و این را هم ببینید و بگذارید کنارش که اخیرا به نظر آقایان صیغه کردن دختران دبیرستانی هم ایراد ندارد و من نمی دانم این چه طرز توصیف و حل مساله است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت   توسط فریدا  | 

مهمان برنامه که عنوانش را فعال سیاسی زیر نویس کرده بودند و من تا حالا اسمش را هم نشنیده بودم داشت به مقام اول مملکت بد و بیراه می گفت، دوربین رفت روی صورت چالنگی و او با خونسردی تمام دست هایش را به هم قلاب کرد و خمی به ابرو آورد و وسط حرف های مهمان پرید: "صدای آمریکا این حق رو برای آقای ... (همان مقام اول مملکت) قائله که تلفنی یا با حضور در استودیو از اتهاماتی که توسط آقای ... بهشون زده شده دفاع کنن، (بعد با جدیت رو به میهمان برنامه) ادامه بدید خواهش می کنم"

یک لبخند کوچک هم نزد، یک ذره هم شوخی نداشت...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت   توسط فریدا  | 

_رفته بودیم خرید که شبش  کنار ساحل دریا تولد بگیریم برای یکی از دوستانمان، یکهویی پیش آمده بود و قرار شد جوجه کباب آماده کنیم و ببریم همان جا، خانوم میزبان با کارهای عجیب و غریبش طبق معمول حرصم را درآورده بود و این بار خست به خرج می داد سر یک قرون و دو زار، من که حوصله ی این اداهای الکی کارمندی را ندارم نشاندمش توی ماشین و خودم هی از این مغازه به آن مغازه رفتم و از ظروف یک بار مصرف تا نان و مرغ و سبزی خوردن و این جور چیزها خریدم، خیالیم هم نبود که خودم مهمانم، می خواستم همه چیز عالی باشد و به یاد دوست جانمان بماند که به یادش بوده ایم، خانوم محترم میزبان به قول سروش هر کار بدی بلد بود کرد و نتیجه اش این شد که خسته و کلافه با اعصاب خرد آمدم خانه، میزبانمان معتقد است که خانه اش خانه ی ما هم هست و به این بهانه خیلی کارها را که توی خانه ی خودم انجام نمی دهم آن جا با طیب خاطر و لبخند وادارم می کند به انجام دادن.

داشتم می گفتم که آمدیم خانه و آقای عزیز و دوست جانمان را دیدم که عرق ریزان به بهانه ی خرد کردن پیاز برای کباب یک عالمه ظرف و رنده و خرد کن دستی و برقی کثیف کرده بودند که جمع و جور کردن و خشک کردنش مال خودم بود، ظرف ها را گذاشتم یک طرف و اول سبزی ها را ریختم توی کاسه ی بزرگی که بخیسانمشان و از این محلول های ضد عفونی کننده بریزم روش که الحمدلله هیچ وقت توی بساطشان از این ها نیست و من به ناچار چند باری آب کشیدمشان و چند قطره مایع ظرفشویی ریختم و گذاشتم بماند، همین طور برای خودم داشتم فکر می کردم اول به چه کارم برسم و بعد به چی و ذهنم رفت پی این که بیست نفر مهمان شوخی بردار نیست، آن هم این هایی که سال به سال شکر خدا نمی بینیمشان، فکر می کردم ما هم عقلمان کم است این وقت روز این همه کار تراشیده ایم برای خودمان که چشمم افتاد به شمع های ریز و درشتی که چیده شده بود روی اُپن آشپزخانه، جل الخالق که به هیچ کدام از این آقایان محترم این اطوار رمانتیک نمی آمد، تا پرسیدم که جریان چیست هر دو تا انگار که داغ دلشان تازه شده باشد یکی روی این مبل ولو شد و دیگری روی آن یکی که: کارای سخت افتاد رو دوش ما، خسته شدیم بابا، اگه بدونی پیاز چه پدری از ما درآورد، هر چقدر شمع روشن کردیم و کبریت گذاشتیم تو دهنمون فایده نداشت، چشامون می سوخت، اگه بدونی چقد چشو می سوزونه و ....

از آن موقع تا حالا هر بار که پیاز پوست می گیرم، خلال می کنم، نگینی خورد می کنم یا رنده می کنم برای غذا، سالاد یا هر چی یعنی دو سه کیلویی برای هر ماه،  یاد داستان آن روز و قیافه ی زار و نزار آقای عزیز می افتم، یاد این که بهم گفت اگه بدونی که معنی اش اینست که من نمی دانم، آخر خجالت هم خوب چیزیست و من خدم و حشم که ندارم برای خودم، یعنی خودم خدم و حشم خودمم، یاد این می افتم که مامان هنوز که هنوز است توی خانه اش نمی گذارد دست به پیاز بزنم و غر غر می کند برایم که آلرژی داری بهش و پوست و چشم هات حساس است و نکن بچه.

وقتی آقای عزیز زنگ می زند و من دارم کار ِخانه می کنم و می پرسد چی کار می کنی، با خنده بهش می گویم مشغول تولید ارزش افزوده ام و او حواسش نیست چه طنز تلخی پشت این کلمات ساده است و من تا کجایم می سوزد، فقط برای این که چیزی گفته باشد (شاید هم که این کارها را کار نمی داند) دوباره می پرسد: دیگه چی کار می کنی؟ دوباره نمی گویم خانه داری می کنم، مواد خام را به بهره داری می رسانم، ارزش افزوده تولید می کنم، این بار فقط به خنده می گویم: استغفرالله! رفتم قیطریه واسه گردش و تفریح، خوب شد؟

خودم هم نمی دانم چرا قیطریه و نه جایی دیگر و اصلا....

جانم برایتان بگوید که من تا همین چند دقیقه ی پیش داشتم پیاز داغ آماده می کردم برای کوکوی مرغ که یاد این داستان ها افتادم، دقیقا کوکوی مرغ که نیست یک جور غذای محلیست، بهش می گویند چغردمه یا همچین چیزی و یک عالمه پیاز داغ تویش هست، باید توش آب نارنج بریزی که من ندارم، عوضش کمی آبلیمو اضافه کرده ام، باید کمی رب هم بریزی توی مرغ ریز خرد شده و پیاز داغ خوب روغن گرفته شده و تخم مرغ که این را هم اضافه نمی کنم، مهارت زیادی می خواهد که جوری برشته اش کنی که سیاهش نکند و خوب هم برگردد، همین جوری هم برگرداندنش سخت است به خاطر وجود ترشی.

_ دلم باران می خواهد.

ضبط را روشن می کنم، سکوت این خانه کلافه ام کرده، اینی که می خواند اسمش روح مقدس است، کاسِت محشریست، یک جوری سرخ پوستی می خواند که آدم احساس یلگی و راحتی می کند انگار که جد اندر جد دور آتش می چرخیده اید و از این صداها از خودتان در می آورده اید، تمام ذهن را می کشاند دنبال خودش، تصویر می سازد و یک جور خلسه می آورد، احساس این را می دهد که توی دشت دلباز بزرگی هستی که تا چشم کار می کند توش کسی نیست، دلم می خواهد عوض این خیابان های تکراری که با این دخترک هر روز می رویم پیاده روی، بروم توی ناکجا آباد این مرد سرخ پوست و با آن آواهای عجیب و غریب قدم بزنم برای خودم وقتی هوا گرگ و میش باشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت   توسط فریدا  | 

_ دبیرستانمان معمولی نبود، برای ورود آزمون کتبی و مصاحبه از سر گذرانده بودیم و تست هوش داده بودیم و دست چینمان کرده بودند، برای سال هفتاد و سه خیلی بود که توی کلاس مینیمم نه نفر باشید و ماکزیمم شانزده نفر و ششصد هزار تومان شهریه بدهید و سرویس مدرسه تان پراید باشد، تا ساعت چهار باید می ماندیم آن تو و از ساعت یک به بعدش کلاس ذهن خلاق و تاتر و موسیقی و کارگاه داستان و شنا و این چیزها داشتیم، مجبور بودیم چادر سرمان کنیم و سر کلاس ها اجازه داشتیم مقنعه هایمان را در بیاوریم، یونیفورم مدرسه مانتوهای سبز زیتونی بد رنگی بود، مانتو اش به کنار پوشیدن شلوار این رنگی مصیبت بود آن هم وقتی که باید نیمی از شهر را دور می زدی و می رسیدی به مدرسه، خیلی خیلی ضایع بود تیپمان خلاصه، اما راستش خیلی از چیزهایی که بلد شده ام مال همان سال هاست و خیلی از وجوه شخصیتی ام خوب یا بد را از همان جا دارم.

توی همان مدرسه خدا تیر و تخته را به هم رسانده بود و یک گروه پنج نفره شده بودیم از شاگرد اول ها که کارمان ساختار شکنی بود، خوبیش به این بود که سوگلی های مدرسه بودیم و گرنه راحت و بی دردسر اخراجمان می کردند، رقابت می کردیم با هم سر نمره گرفتن و تنها کسانی بودیم که لِوِل کلاس زبانمان از بقیه بالاتر بود و برایمان کلاس ریاضیات پیشرفته ی فوق برنامه گذاشته بودند که این همه استعداد هرز نرود خلاصه، همه مان مانتوها را کوتاه کرده بودیم و شلوارها را تنگ کرده بودیم، بعضی هایمان توبیخ های کتبی با درج در پرونده را به جان می خریدیم و وقت قرارهای بیرون مدرسه شلوار جین می پوشیدیم، کفر همه ی معلم ها را در می آوردیم و هی مچ می گرفتیم سر حل مساله ی اشتباه و استدلال های ضعیف و دسته جمعی نچ نچ می کردیم و سر تکان می دادیم تا کار دبیر بیچاره به جنون برسد، سر نماز های جماعت اجباری نمی رفتیم و همیشه عذر شرعی داشتیم و ناظممان مدام تهدید می کرد که از دکتر زنان و زایمان برایمان وقت می گیرد و اصلا چطور است که چند ساعت بعدش، وقت شنا، فیزیولوژیمان به حالت عادی بر می گردد، بارها دست می کشید به چشم هامان که ریملی چیزی نکشیده باشیم و دفتر حضور و غیاب را بالا و پایین می کرد که اگر اسم ما چند نفر تویش هست فورا زنگ بزند به مادرهایمان و رسالتش را تمام بکند و حالی از همه مان بگیرد، چمباتمه گرد می نشستیم وسط حیاط کوچولوی مدرسه و بلند بلند می خندیدیم که جرم بزرگی بود یا ردیف می نشستیم و تکیه می دادیم به دیوار و زل می زدیم به بقیه بدون آن که جیکمان در بیاید، اعتراض می کردیم که چرا روی دیوارهای مدرسه و پشت پنجره هایش میله های بلند کشیده اند و رنگ ریخته اند روی شیشه ها و  آسمان و منظره ی پارک بغل مدرسه را دریغ کرده اند ازمان (طبیعی بود که کشیدن نرده ها اصلا به خاطر وجود آن پارک بود)، امضا جمع می کردیم که کلاس اختیاری اقتصاد برایمان بگذارند و دبیر بد اخلاق هندسه مان را عوض کنند، با کلی چانه زدن و بهانه تراشی و ایجاد اختلال مراسم مزخرف صبحگاهی را کنسل کرده بودیم، اسم می گذاشتیم روی معلم ها و تکه کلام هاشان را تکرار می کردیم: "خانوم فریدا شما فردا درباره ی نظریات موجود در رد و انکار وجود صانع بحثی داشته باش"، طبیعیست که بعد شنیدن این جمله سوژه ی یک هفته مان جور بود، ادا در می آوردیم که: "پ ِخخخخ"،"صانع!"، "رد و انکار صانع"، "پ ِخخخخ" و تمامی نداشت این سرخوشی های کودکانه، دیوارهای مدرسه را از اراجیفمان پر کرده بودیم و قبول کنید که وقتی شخصیت محبوبمان برنارد شاو بود خیلی اتفاق بدی هم نمی افتاد، حواسمان بود که محبوب نیستیم اما به هر دلیل کسی جرات نداشت زیادی سر به سرمان بگذارد.

خلاصه ما چهار پنج نفر این جور بودیم و باقی خیلی خیلی سر به راه و مطیع و باعث افتخار اولیای مدرسه بودند که حرصمان را در می آوردند، به هر حال منافع کارهایمان شامل حال همه می شد و تنبیه ها انفرادی بود. آن جا بود که مبارزه کردن یاد گرفتم و فهمیدم پول دادن بابت چیزی حق می آورد.

بهانه ی نوشتن این حرف ها اینست که چند روز پیش خیلی خیلی اتفاقی وبلاگ یکی از هم کلاسی های دبیرستانم را کشف کردم، آن وقت ها این بنده ی خدا اشک هایش توی آستینش بود و کلی سعی می کرد از ما فاصله بگیرد و با ما قاطی نشود، بچه مثبت بود با معدل هفده و خورده ای بعد از کلی خر زدن (دلیل کافی برای بایکوت کردن لابد)، صدای یواشی داشت، از این ها که پوست کم رنگ سفیدی دارند انگار که از کم خونی خفیفی رنج می برند و هیچ وقت اِپُل های مانتویش را در نمی آورد، خلاصه این که پستی نوشته توی وبلاگش و تمام کارهایمان را آن هم به عنوان تئوریسین جمع مزبور به نام خودش سند زده، هر چند خوشحال شدم که در خاطره ها مانده ایم آن قدر که مایه ی مباهات کسی در سی سالگی باشد (دست انداختن آدم هایش دست کم باعث افتخار خودم نیست توی این سن و سال) اما حیف که او تازه بچه دار شده و از بدجنسی هایم چیز زیادی برایم نمانده و الا یادآوری خاطرات مشترک آن روزها برای هر دویمان حتما خالی از لطف نبود.

ـ به نقل از کسی بهم می گوید برای یک زن حاصل ضرب هوش در زیبایی در دسترس بودن همیشه مساوی صفر است و بعد ریسه می رود از خنده.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت   توسط فریدا  | 

_من یکی بیننده ی خوبی نیستم، قیافه ی آدم ها یادم نمی ماند، لباس هایشان یا وسایل خانه شان، توی خیابان حواسم به ماشین ها و مغازه ها نیست، درک خوبی از تفاوت طرح ها و رنگ ها و خط و خطوط ندارم،  اطلاعاتی که ماحصل دیدنند را معمولا به دست نمی آورم، صد مرتبه یکی را ببینم تا حرفی ازش یادم نمانده باشد خاطره ای نداشته باشم ازش یا مدت طولانی زل نزده باشم توی چشم هاش یادم نمی ماند که طرف چه ریختی بوده، صد مرتبه به آدم های دور و بر گفته ام که: شما چقدر عوض شده اید و معلوم نیست بنده ی خدا را با کی اشتباه گرفته ام، توی فیلم ها تا نیم ساعت از داستان گذشته هنرپیشه ها را با هم اشتباه می گیرم، رنگ شناس خوبی نیستم و واقعا تشخیص آبی و سبز فیروزه ای و قرمز و صورتی برایم آسان نیست و هویت اشیا به رنگشان نیست، فکرش را بکنید مثلا توی کافه گودو نفهمیدم همه ی تصاویر آویزان شده به دیوار مال یک نفر است، نگاه عاقل اندر سفیه این آقای بهروز یادم نمی رود، حالا بماند که اصلا شاید سر به سرم گذاشته باشد، راستش را بخواهید هر چقدر به تابلوها دقیق شدم چیزی در رد یا تایید ادعای بهروز دستگیرم نشد که نشد.

می توانید تصور کنید با این گیج بازی ها چند نفر از این که تحویلشان نگرفته ام یا به چیزی که باید توجه نشان نداده ام دلخور شده اند یا چه سوتی های عظمایی داده ام که اسباب شرمندگی من و خنده ی مابقی شده. به عوضش هوش کلامی خوبی دارم و استنتاج هایم از گفت و شنود ها یا نوشتارها و ربط دادن این به آن زیادی خوب (بخوانید مچ گیرانه) است که البته آن هم آفتیست و مایه ی دردسر خیلی وقت ها.

در روایت ها هست که از سه سالگی خواندن و نوشتن بلد شده ام، یعنی پدر گرامی یادم داده و بارها و بارها به این آقای عزیز طفلک فخر فروخته ام که آن وقت ها که جنابعالی قایم باشک بازی می کردید من داشتم بینوایان ویکتور هوگو ورق می زدم. کودکی من به لطف تئوری های مزخرف تربیتی پدر گرامی و سیاست های هدایت شده ی تشویق و تنبیه، لای کتاب ها گذشته و یاد ندارم جز مواقع خاصی بازی کرده باشم یا ول گشته باشم برای خودم یا با مداد رنگی و کاغذ بی خط ور رفته باشم.

خلاصه این که دیروز به سرم زد که نکند این دو تا به هم ربط داشته باشند، یعنی نکند من به خلاف باقی بچه ها که تا هفت سالگی بخش بزرگی از دریافت های پیرامونی شان را به واسطه ی دیدن کسب می کنند و حس بسیار کارآمدیست برایشان در شناخت بیشتر جهان اطراف، به واسطه ی فهم کلمه و سواد داشتن محروم بوده ام از این کشف و شهود اجباری و این شعور و مهارت ِ خوب دیدن چنان که باید و شاید در من رشد و تربیت پیدا نکرده، من ناخودآگاه عوض نگاه جستجوگرانه وسیله ی دیگری داشته ام برای اطلاعات جمع کردن و ارتباط برقرار کردن.

گفتن ندارد که من روانشناس نیستم و جز داستان کبوتر اسکینر از تئوری های یادگیری و رشد چیزی سر در نمی آورم، این تحلیل هم به درد کسی نمی خورد و کار از دست بشده است خلاصه و همینیست که هست، منظورم اینست که حق دارید بگویید خب حالا که چی.

_ یک وقتی رییسی داشتم که از پشت پنجره ی تمام قد محل کارمان زل می زد به درخت ها و بوته های گل رز افسرده ی این وقت سال و زیر لب غمگین زمزمه می کرد: پاییز بهار عاشقان است.

_ برای نه ماه آینده مان برنامه ریزی کرده ایم که دی ماه برویم کیش، برای عید برویم شیراز و بندر عباس و ساحل جنوب را ببینیم هر چقدر که شد و اردی بهشت ماه هم با این تورهای ایلات و عشایر برویم چهار محال و بختیاری و کهگیلویه و بویر احمد. چه بشود یا نه فکر کردن بهش هم مایه ی خوش وقتیست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت   توسط فریدا  | 

ـیادم هست چند باری که حرصم از این فک و فامیل و آشنای رشتی حسابی در آمده غر زده ام که آخر به چی شان می نازند، به اصالت نداشته شان، به پول و پله ی شان که سرمایه شان با حساب های خالی و به لطف انواع وام کالا و جعاله و لیزینگ فلان و بهمان از قیمت خانه های شهرستانیشان بالاتر نمی رود یا به دانش و فرهنگشان که به ضرب و زور دانشگاه های پولی دارغوز آباد لیسانسی گرفته اند و مارک های لباسشان را بلد شده اند بخوانند محض دلخوشی، نمی دانم خاطره ای از این آدم ها دارید یا نه، من یکی که دلم ازشان خون است و اسمشان را به طعنه گذاشته ام بشکه های افاده که خب می دانم خیلی هم مودبانه نیست، آدم های از دم قسط که ورودشان به طبقه ی متوسط حتی مال همین چند سال اخیر است، با این مقدمه لابد حق می دهید که از  تصویر تمام قد و حقیر  آدم های خود با کلاس پندار در بی پولی ِ حمید نعمت الله کلی خوشم آمده باشد.

فیلم شاهکار نیست، ایراد منطقی در روایت کم ندارد، اغراق در پیشامدها و قضاوت ها و گفت و گو ها کم ندارد، دیالوگ های سیاه و سفید کم ندارد، ریتم و زمانبندی اتفاقاتش خوب نیست اما با این وجود فیلم آبرومند سرخوشیست که خیلی هنرمندانه در مرز شوخی وجدی در نوسان است، از همه مهم تر این که شخصیت ها ما به ازای بیرونی دارند و بیشتر از همه از شخصیت پردازی پرویز با بازی حبیب رضایی خوشم آمده که گمان نکنم در سینمای ایران تکرار شده باشد.

یکی از چیزهایی که در فیلم به نظرم خوب می آید فرآیند تغییر رابطه ی زن و شوهر داستان و نوع مخاطب قرار دادن ها و انتظاراتشان از هم پیش و پس از بی پولیست، بازی لیلا حاتمی بعضی وقت ها خیلی خوب است خصوصا اگر آن سکانس لوس بازی حرف زدن باخدا سر صندوق صدقات را فاکتور بگیرید.

_ دیشب یک موسیقی بی نظیر توی نشر چشمه غافلگیرم کرد، باید گفته باشم که از موسیقی خارجی لذت نمی برم اما صدای یاسمینا لِوی سحر انگیز بود. اگر کنجکاوترتان می کند باید بگویم که بیست و هشت ساله و یهودیست.

_ جدید نیست اما من تازه خوانده امش، یعنی همین دیشب تا دم صبح، نمایشنامه ای نه مثل خرده جنایت های زنا شوهری شاهکار اما همان قدر روانکاوانه و غافلگیر کننده.

عشق لرزه / اریک امانوئل اشمیت، ترجمه ی شهلا حائری، نشر قطره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت   توسط فریدا  | 

_ نمی دانم چه اتفاقی افتاد که صحبت های طولانی سر میز شام کشید به قحطی و این حرف ها، من گفتم که خاطراتی هست که مردم شمال پنجاه سال پیش از فرط گرسنگی مرگ را پیش چشم دیده اند، آقای عزیز اضافه کرد که دو بار قحطی آمده و عزیز تذکر داد که هر دو مصادف با دو جنگ جهانی بوده اند، ایراد گرفتم که چطور ممکن است کسی توی شمال از گرسنگی بمیرد با آن طبیعت و وفور آن همه گیاه، حالا دریا به کنار، سروش گوش ایستاده بود و پرسید که قحطی یعنی چه، عزیز بهش گفت که مواد غذایی کم بوده و همه اش را می دادند به خارجی ها، قحطی یعنی چیزی برای خوردن نباشد، سروش پرسید: یعنی پودر کاکائو رو هم بسته بندی می کردن می دادن به اونا؟ همه خندیدیم و هر کس چیزی گفت، عزیز خاطره ای تعریف کرد که در لرستان عده ای توی قحطی دنبال یک بچه ای افتاده اند که او را بخورند و بچه به خانه ی شان فرار کرده و خانواده مجبور شده اند گوسفندی را که قایم کرده بودند به مهاجمان بدهند تا دست از سر پسرشان بردارند، خشکم زد و دلیل آوردم و خاطره اش را بالا و پایین کردم که امکان ندارد، عزیز گفت که خاطره اش مال آدم معتبریست و چه خوشم بیاید یا نه واقعیت دارد، حرف کشید به مستند بی بی سی درباره ی اتیوپی و قحطی در جاهای دیگر دنیا، از دیشب تا حالا به این فکر می کنم که سروش و ماری آنتوانت به کنار، حتی امثال ما هم تصویر و درک درستی از گرسنگی و اقتضائاتش نداریم.

وقتی به خانه می آییم به آقای عزیز می گویم که خاطره ی عزیز شبیه بخشی از یکی از کتاب های پرل اس. باک است و بنابر این نباید خیلی هم دور از واقعیت باشد، کتاب های این خانوم نویسنده ی برنده ی جایزه ی نوبل به خصوصخاک خوب علیرغم این که در چین می گذرد شباهت زیادی به روابط و ساختار روستاها در شمال ایران دارد (من چیزی از سایر روستاهای ایران نمی دانم)، فکر می کنم در ادبیات خودمان (سوای چند کتابی که درباره ی جنوب ایران هست مثل کتاب های احمد محمود و منیرو روانی پور) توصیفی از جغرافیای غیر شهری مناطق مختلف ایران و تاثیرات آن بر آداب و رسوم و خلقیات و باورهای مردم نداریم (یا من نمی شناسم)، دوستانی که این جا را می خوانند خوشحال می شوم اگر کتابی هست معرفی کنند، به نظر عجیب می رسد که نویسندگان کرد یا ترک چیزی در این باره ننوشته باشند، منظورم کتاب هاییست که به لحاظ روایی شبیه کتاب های یاشار کمال یا همین پرل. اس. باک بوده باشند و نظیرش در ادبیات ایتالیا، روسیه و یا کشورهای اسپانیایی زبان آمریکای جنوبی هم به وفور هست، منظورم یک جور بومی گرایی در نوشتار است.

_ فکرشو بکنید یه عالمه خواب دیدم ازش وقت بچگی، یه عالمه خاطره دارم از یه بابای سیبیلوی کچل با یه پیپ که شادتر از همه ی قصه های الدوز بود و اشک های پنهانی ِ واسه یاشارش، حتی قشنگ تر از خاطره ی دریا رفتن با بابا، مسافرتای دسته جمعی با خاله ها، همبازی شدن با پسر همسایه ی بالایی که شد معنای همیشگی ِ"و پسرانی که به من عاشق بودند.."، خوش تر از شهوت دست کردن توی مرکب و لیقه وقت کلاس های اجباری خطاطی و لجن مال شدن کنار یه رودخونه ی کم عمق، خاطره که نه، این بابای شکم گنده ی سیبیلو تخیل محض بود، پرواز بود همش...

هووم، حالا که سال ها ازش گذشته و به قاعده، من خودم باید مادر باشم و مادری کنم، هیچ چیز خوش تر از این نیست که از یه پسر فسقلی بد اخلاق دو جلد  قصه های من و بابام هدیه بگیرم و بشم همونی که سال هاست تو خوابهامم نیست.

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت   توسط فریدا  |